تبليغاتX
همراه مخملی
دوشنبه سی ام مهر 1386
چند سال پیش یه مطلبی توی یه سایت در مورد تعیین جنسیت جنین خوندم که خیلی برام جالب بود ولی گفتم اول امتحان کنم ببینم درسته یا نه بعد به کار ببندم که خوب روی اطرافیان و دوست و آشنا درست جواب داد و البته استثنائاتی هم وجود داره که بنده حقیر با مطالعات فراوانی که از سر یبکاری انجام دادم تونستم دلیل اون استثنائات و پیدا کنم و خانواده هایی را از نگرانی در مورد جنسیت فرزند آینده شان برهانم و از آنجایی که به مال و منال دنیا اهمیتی نمی دم و بسیار دخمل متواضع و با گذشت و دوست داشتنی و.... هستم این اطلاعات را در اختیار شما هموطنان عزیز در داخل و خارج کشور به طور رایگان قرار میدم

لازم به یاداوری است که یکی از دانشمندان قرن جدید به نام شمسی خانوم تحقیقاتی در همین زمینه در باب رمل و اسطرلاب چینی انجام دادن و با خلوص نیت و بدون چشمداشت نتایج تحقیقات خود را در سایت در اختیار همگان قرار دادن و بنده حقیر را نیز بر آن داشت تا از ایشان الگو برداری نموده و فقط برای رضای خدا نتایج تحقیقاتم را در اختیار بانوان باردار و بی بار قرار بدهم ، باشد که رستگار شوم

حالا می گم بابا عجله نکن تو که اینهمه صبر کردی اینم روش
خوب باشه بابا نزن نزن میگم الان
چیزه هول شدم یادم رفت
آهان یادم اومد

1- اگر به ماههای ایرانی (شمسی) محاسبه می کنید
عدد ماهی را که آخرین بار ماهانه داشته اید+سن دقیقتان مینمایید = اگر عدد بدست آمده زوج بود نی نی شما شومبول طلا خواهد بود و اگر فرد باشد دخمل بلا

مثال: آخرین باری که ماهانه شدید مرداد (5)باشد و 27 ساله هم باشید پس 32=27+5 در نتیجه نی نی شومبول طلاست

2- اگر به ماههای میلادی محاسبه می کنید یعنی خارجکی
عدد ماهی را که آخرین بار ماهانه داشته اید+سن دقیقتان مینمایید = اگر عدد بدست آمده زوج بود نی نی شما دخمل بلا خواهد بود و اگر فرد باشد شومبول طلا

و استثنائات هم اینه !!!!!!!!!! میدونید که هر ماه شمسی میوفته روی یه ماه میلادی مثلا الان که مهره با اکتبر مطابق اما همیشه یه 9-10 روز فاصله هست یعنی تازه 10 مهر ماه میشه اول اکتبر بنابراین اگر شما در این 10 روز اول ماهانه داشته باشید جواب دقیق در نمیاد اما در غیر این صورت دقیقه

آخیش بالاخره گفتم راحت شدم

به هر گونه سئوالات احتمالی در این زمینه با کمال میل پاسخ داده خواهد شد





لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:2  توسط ونوس  | 

جمعه بیست و هفتم مهر 1386
در طی این مکافاتی که اینجا کشیدم سعی کردم اطلاعات زیادی رو در مورد مشکلاتم از اینترنت جمع آوری کنم چون از دکترای اینجا که بخاری بلند نمی شه بلکم خوددرمانی جواب بده
دیروز طبق محاسباتی که از همین سایتا یاد گرفته بودم فکر کردم کار تمومه و من دارم به آرزوم می رسم و از اونجایی که بی بی چک اینجا گرون بید و منم که همیشه تو این زمینه هم پولم سوخته و هم ...ونم ،این شد که صبوری به خرج دادم و مثل این خانومایی که 6 تا بچه دارن (اینا بچه هامن البته دوتاشون خوابن) و اصلنم براشون مهم نیست که نتیجش چی باشه زنگ زدم به دکترم که وقت بگیرم و گفتن که ما از دوشنبه میریم برای مرخصی به مدت 1 هفته منم که دیدم اوضاع خرابه آه و ناله سردادم و کولی بازی در اوردم و برای امروز ساعت 8 صبح وقت گرفتم و چون مخمل طفلکی نازنین منم فکر می کرد خبریه اونم بام اومد که البته دوتایی شال و کلاه کردیم و با دوچرخه راه افتادیم و با دلی امیدوار رفتیم به سمت مطب خانوم دکتر و بعد از شرح ماوقع خانوم دکتر سونوگرافی کرد و متذکر شد که به جای نی نی دو تا میوم تپل مپل داره اون تو خودنمایی می کنه و منم که به آزمایشاتم شک نداشتم بازم نا امید نشدم و گفتم نه اینجوری نمیشه باید یه کاری کنم آزمایشم ازم بگیره شاید نی نی من نقطه تر از این حرفا باشه که دستگاه نشون بده با پررویی موضوع رو براش توضیح دادم و گفتم 14 روز گذشته و دمای بدنم بالاست بعد از اینکه کلی آفرین و باریکلا تحویلم داد که تو این چیزا رو از کجا میدونی و چه خوب و کلی دست و بوس و تشویق و این حرفا ، بعد هم رو کرد به مخمل و گفت حق با خانومته و اگه 14 روز بگذره و خبری نشه 100% احتمال بارداریه و برای همین نقشم گرفت و از منشی خواست که یه بی بی چک حرومم کنه ولی از اونجایی که کلا همه قوانین طبیعی در مورد من بر عکس جواب میده این شد که اون هم نگاتیو شد و کاسه کوزه تراوشات ذهنی ما رو به هم ریخت ولی این دفعه دیگه خانوم دکتر امیدوار بود و می گفت از مرخصی که برگشتم حتما سریع بیا پیشم که اون موقع دیگه حتما نشون میده اونوقت تو دلم خندیدم و گفتم دل خوش سیری چند
بعدم مخمل رفت تا به کار و زندگیش برسه و این وقت تلف شده رو جبران کنه منم سوار بر دوچرخه ترانه خوان به سمت خونه رجعت نمودم

 یه روزی گله کردم من از عالم مستی
تو هم به دل گرفتی دل مارو شکستی
من از مستی نوشتم ولی قلب تو رنجید
تو قهر کردی و قهرت مصیبت شد و بارید

اصلا می دونید قضیه بچه دار شدن من چیه؟
این ضرب المثل و شنیدید می گن (آفتابه خرج لحیم) یعنی یارو یه تیکه لحیم پیدا می کنه میره به جوشکاره می گه آقا یه آفتابه به این جوش بده
حالا قضیه منه ،من از سالها پیش یه اسم دخترونه زیبا پیدا کردم و با خودم عهد کردم این اسم و در آینده بزارم رو دخملم و تا به حال هم ندیدم و نشنیدم کسی این اسم و روی بچه اش گذاشته باشه برای همین رفتم پیش خدا و گفتم خدایا یه دخمل بهم بده که به این اسم بخوره و این اسم هدر نره حداقل روی یه بچه ای گذاشته باشنش ولی خدا انگار مثل همون ضرب المثل فکر کرده من خلم اینه که من و زیاد جدی نمی گیره
باشه عیب نداره ولی رو عروسکم که میتونم اسم بذارم









لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:20  توسط ونوس  | 

دوشنبه بیست و سوم مهر 1386
من هیشه ماه رمضان و خیلی دوست دارم ولی از4 سال پیش تا حالا یه جور دیگه دوستش می دارم چون اون موقع من و مخمل همش تو فکر تدارک مراسم عقد بودیم و هر شب با هم میرفتیم بیرون برای خرید و همونجا هم افطار می کردیم و به محضر هم سپرده بودیم که هر روز که عید فطر بود می خوایم عقد کنیم چه جلو بیافته ،چه سر جاش باشه و اون هم قبول کرد و چون پدرم با ما زندگی نمی کرد و هیچ تلفنی هم ازش نداشتیم هفته قبلش که اومد سر بزنه گفتم حتما خودشو برای مراسم عقد برسونه که خوب بدون اجازه اون نمی شد و به من اطمینان داد که حتما میاد و نگران نباشم تا اینکه شب قبل از عید شد و بابا نیومد و اصلا هیچ خبری هم ازش نداشتیم و همه وجودم شده بود دلشوره و پدر و مادر مخمل هم از شهرستان اومده بودن برای مراسم و چون از راه دور هم اومده بودن دیگه نمی شد کاریش کرد فقط گریه می کردم و از خدا کمک می خواستم که تلفن زنگ خورد و بابا بود که به برادرم گفت بره فلان بیمارستان دنبالش ،دیگه اونجا بود که من رسما سکته کردم و اصلا هم نگفته بود که چرا بیمارستانه و برادرم هم سریع خودشو رسوند و بابا رو اورد خونه چشمتون روز بد نبینه یک چشم بابا و تا حدود 5 سانت دورش کبود و سیاه بود و خیلی قیافش افتضاح شده بود که گفت رفته پشت بام خونش که کارگرا داشتن کار میکردن که حواسش نبوده ظاهرا و از بالا پرت میشه پایین و چشمش می خوره سر پله ها وبیهوش می شه و می برنش بیمارستان اما واقعا خدا خیلی به ما رحم کرده بود چون واقعا هیچ آسیب دیگه ای ندیده بود و من همیشه فکر می کنم با همه مشکلاتی که پیش اومد ولی خدا خواست و ما به هم رسیدیم   
چی داشتم می گفتم ؟ آهان ما مثل هر سال فکر می کردیم که عید یه روز جلو میافته و پدر و مادر مخمل هم از شهرستان اومدن که آماده باشن برای یه روز زودتر اما از اونجایی که ما زوج خوش شانسی بودیم اینجوری نشد و عید سر جای خودش موند ولی ما چون هول بودیم همون روز رفتیم محضر و عقد کردیم آهان راستی بابام از اول تا آخر مراسم عینک آفتابیش و زده بود خیلی با حال شده بود و از وقتی هم که رسیدیم خونه تنبکش و برداشت و با همون عینکه شروع کرد ضرب گرفتن و همه رو رقصوند جز مادر بزرگم که یه بند غر میزد که چرا روزه خوری می کنید و کار حروم می کنید و از این حرفا اما واقعا همه خوشحال بودن یادش به خیر
حالا شنبه سالگرد قمری عقد ما بود و منم برای همین دوستامون و دعوت کردم و یه مهمونی حسابی دادم و مخمل هم روز قبلش برام یه مایکروفر خرید که مدتها بود دنبالش بودم و روز مهمونی هم خیلی به دردم خورد
خلاصه اینم از کارای ما

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:58  توسط ونوس  | 

چهارشنبه هجدهم مهر 1386
اون هفته داشتم برنامه دکتر هلاکویی عزیز و گوش می دادم که دکتر روانشناس هست و واقعا من به قدری از این آدم چیز یاد گرفتم و هر وقت حرفاش و تو زندگی به کار بستم نتیجه خوب گرفتم
حالا اون هفته داشت اصول اخلاقی و اخلاق رو تعریف می کرد و گفت کلا اصول اخلاقی 4 مورد بوده از اول که طی 100 سال اخیر مورد 5 هم بهش اضافه شده
1- عدالت و انصاف
2-صداقت و درستی
3-محبت و دوستی
4-آزادی و رهایی
5-حرمت و حیثیت
ومی گفت اگر آدمی این 5 اصل و رعایت کنه آدم با اخلاقی هست که شاید بشه به نوعی با ادب هم معنی کرد چون میگفت این که آدم پاش جلوی بزرگترش جمع باشه یا دراز باشه جزو اخلاق حساب نمیشه و فقط عمل به این 5 مورد نشانه اخلاقی بودن شماست

 

حالا با توجه به این موضوع من می خوام به خودم و مخمل نمره اخلاق بدم
سعی میکنم منصف باشم

نمره ها از ۲۰ میباشد

اول مخمل

عدالت:18

صداقت : ۲۰

محبت:۲۰

رهایی:۲۰

حرمت و حیثیت:۲۰

نخندید دیگه واقعا مخمل تو این موارد بیست بیسته تازه بعضیاشو که من میخواستم بالاتر از ۲۰ بهش بدم

حالا خودم

عدالت: ۱۷

صداقت :۲۰

محبت :۲۰

رهایی:۱۵

حرمت و حیثیت: ۱۸

البته میدونم که آدم نباید خودش خودشو قضاوت کنه ولی خوب من کس دیگه ای نداشتم که ازش بپرسم این شد که خودم نوشتم

شما هم اگه دوست داشتید نظرتون بگید خوشحال میشم

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:58  توسط ونوس  | 

سه شنبه هفدهم مهر 1386
تا حالا شده مادرتون 18 سال به بیماری ام اس مبتلا باشه
تا حالا شده پدرتون بعد از چندسال دوا درمون مادرتون که نتیجه نده ول کنه و بره دنبال خوشی خودش
تا حالا شده چند سال روزی چند بار زیر مادرتون لگن بزارین
تا حالا شده مادرتون و بغل کنید و ببریدش حموم
تا حالا شده ناخنهای دست و پای مادرتون و کوتاه کنید
تا حالا شده غذا دهان مامانتون بزارید
تا حالا شده سر شکسته و غرق به خون مادرتون و که از عدم تعادل به زمین خورده در آغوش بگیرید و بوسه بزنید
تا حالا شده مادرتون از اول تا آخر روز عروسی تون روی ویلچیر یه گوشه بشینه و فقط گریه کنه
تا حالا شده مادربزررگتون (مادری)بگه چند روز دخترمو بیارید پیش خودم نگهداریش کنم اما وقتی با اینهمه زحمت مادرتو به کول می کشی و میری اونجا و هنوز خستگیت در نرفته بگه این شماره آزانسه
تا حالا شده مادرتون نه جهیزیه شمارو ببینه و نه خونه تو چون طبقه 3و بدون آسانسوره و فقط به دیدن 4 تا عکس دلش خوش باشه
تا حالا شده مادرتون و هر وقت که میخواید برای چند ساعت تنهاش بزارید پوشکش کنید
تا حالا شده پرستار بگیرید برای مادرتون بعد اون 700000 تومن طلای مادرتون و بدزده و در بره و اثری ازش نمونه
تا حالا شده موهای دست و پای مادرتون و بزنید
تا حالا شده مادرتون که حتی دیگه قادر به حرف زدن نیست ازتون بخواد بچه دار بشید تا بتونه حداقل یه نوه اش و ببینه اما شما نتونید
تا حالا شده جای خالی سینه مادرتون که سالها پیش بر اثر سرطان برداشته شده اشکتو نو در بیاره
تا حالا شده موقع نوشتن یه مطلب از شدت اشک دیگه صفحه رو نبینید
اگه تا حالا نشده پس قدر خودتونو و خانوادتون و سلامتی تونو خیلی بدونید و به خاطر همین راه رفتن معمولی هم روزی هزاران بار خدارو شکر کنید که واقعا سلامتی بزرگترین نعمته

البته دلم بیشتر از این حرفا پر بود ولی متاسفانه دیگه خیلی چیزاشو نمیشد بنویسم
 


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:49  توسط ونوس  | 

شنبه چهاردهم مهر 1386
امروز میخواستم یه چیز دیگه بنویسم ولی یه اتفاقی افتاد که تصمیم گرفتم درباره این موضوع بنویسم
شنیدید تا حالا که بعضیا می گن من از فلان چیز شانس ندارم ، حالا منم میگم که من از همسایه شانس ندارم
اون موقعها که خونه پدری بودیم که یه سری همسایه داشتیم یکی از یکی عتیقه تر و مصیبت تر
بعد که ازدواج کردم خوب مخمل یه خونه کوچولوی مجردی اجاره کرده بود و چند سال توی اون زندگی کرده بود و من به خاطر اینکه مخمل خیلی اون خونه و محله رو دوست داشت رفتم همونجا برای زندگی اما چه زندگی چشمتون روز بد نبینه اونجا یه آپارتمان 4 طبقه تک واحدی بود که ما طبقه 3 بودیم و زیر ما یه پیرزن تنها زندگی میکرد و بالای ما هم یه زن و شوهر با دو تا بچه و از طبقه اول هم بیخبر بودیم خوب چون مخمل قبلش اونجا تنها زندگی کرده بود اون خانوم پیرزن قصه ما بدجور رو مخ این طفلی کار میکرده که دخترای خواهرش و بهش قالب کنه و مخمل هم که میدونسته چه خبره هر چی این میاد عکس بهش نشون میده مخمل میگه نه و نو و من میخوام ادامه تحصیل بدم و پول ندارم و شرایطش و ندارم تا اینکه ما با هم عقد کردیم و رفت و آمد من به اون خونه شروع شد ، (راستی اینم بگم که این خانومه شوهرش فوت کرده بود و صیغه برادر شوهر جوونش بود و اون هرزگاهی میومد پیشش)
چشمتون روز بد نبینه هر وقت من تو پله ها رد می شدم چون چشمی داشت تا منو میدید درو باز میکرد و یه فحش آنچنانی مثل ج...ه نثارم میکرد و در و می بست
حتی یه بار یه چیزی بهم گفت که من شبش تصمیم به خودکشی گرفته بودم و همش گریه می کردم و چون اون طبقه بالای هم همشهری خودش بود با هم دست به یکی کرده بودن و مارو رسما دیوونه کردن
با اینکه ما کفشهامونو توی جاکفشی میذاشتیم و درش بسته بود ولی صبح که میومدیم کفشامون و بپوشیم توش یه چیزی ریخته بودن یه روز نخود سیاه ،یه روز یه کلاف مو ،یه روز تفاله چای و..........
اتفاقا من اون سال معاون مدرسه شده بودم چادر سر میکردم و چون سرویس زود میومد باید صبحها زود میرفتم ساعت 6 از خونه میزدم بیرون بعد مخمل ساعت 7:30 میرفت یه روز که مخمل داشته میرفته سر کار جلوشو میگیره میگه میدونی زنت صبحهای زود چادر سرش میکشه کجا میره ؟
یه روز هم که بابام یه نقاش آورده بود که خونه رو ببینه که مخمل هم یه ربع بعدش رسید سریع این پیرزن جادوگر جلوشو گرفته بود که زنت الان چند ساعت با دوتا مرد تو خونه تنهاست
خلاصه که برق میرفت آب قطع میشد و زنگ خراب میشد به من فحش و نفرین میکرد و منو مسئول میدونست
بالاخره ما از اونجا رفتیم سر 3ماه نشده با اینکه خیلی براش زحمت کشیدیم و خوشکلش کردیم ولی این دو تا همسایه نزاشتن ما اونجا زندگی کنیم
حالا الان هم که تو خوابگاه هستیم اطاق بغلی ما یه مرد چینی هست با زنش و دختر 2 سالش که دقیقا همین الان بچش بیدار شد و شروع کرد به گریه کردن که مرد چون امروز اینجا تعطیله خوابش میومد و حوصله نداشت و شروع کرد به عربده کشیدن و مشت به دیوار کوبیدن که الان خونه ما به لرزه در اومده
و داره یه چیزای رو هم از پنجره میریزه بیرون ،خدا به خیر بگذرونه امروزو
واقعا من از همسایه شانس ندارم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:23  توسط ونوس  | 

پنجشنبه دوازدهم مهر 1386
با همه دردی که داشتم و با اون کیسه سنگین نه می تونستم جابه جا بشم و نه عطسه یا سرفه کنم خیلی وحشتناک بود الان هم گریه ام میگیره یادش میافتم تمام پشتم درد می کرد از بس همینجور به پشت خوابیده بودم و چون داخل شکمم رو پر از گاز کرده بودن مرتب هم بالا میاوردم و مخمل بیچاره هم سریع زنگ میزد و پرستارا میومدن و به دادم میرسیدن و ساعت 3 نصف شب هم یه پرستار سیاه پوست اومد و دستم و گرفت و چند قدم منو راه برد گرچه خیلی درد داشتم ولی همین که از اون تخت لعنتی بلند شدم به همش می ارزید بالاخره صبح شد و دکتر اومد و من ازش پرسیدم که قضیه چیه ؟
گفت: توی شکمت پر از بافتهای اندومتریوز بود که تخلیه کردیم و میوم ها رو هم خارج کردیم و من با نگرانی ازش پرسیدم که سرطانی بودن ؟ که خودش و دستیارش زدن زیر خنده و گفتن کی همچین حرفی زده؟
من هم ماجرا رو گفتم و گفتم که تومور مارکرم بالا بود و اون گفت این نشانه اندومتریوز بوده نه سرطان و من هم خوشحال شدم خلاصه 8 روز بستری بودم و وقت مرخص شدن برام یه دوره 3 ماهه دارو نوشتن و گفتن این دارو نمیذاره که تو این 3 ماه باردار بشی تا خوب خوب بشی ولی بعدش بلافاصله میتونی باردار بشی و مشکلی نداری و به من گفتن باید بری پیش دکتر خودت تا این دارو رو برات نسخه کنه وقتی رفتم پیش دکتر احمق و بیسواد خودم با اینکه من هنوز بخیه داشتم منو سونوی داخلی کرد و بعدش با خنده گفت نگاه کن دوتا میوم هات هنوز سر جاشه و من به مانیتور نگاه کردم و دیدم راست میگه دقیقا دو تا میوم ها با همون اندازه سر جاشون هستن
شما جای من بودین چه حالی میشدین؟میخواستم برم بیمارستان و رو سرشون خراب کنم
میدونید چرا؟ چون اندومتریوز رو با لاپاراسکوپی هم میشه پاکسازی کرد و نیاز به جراحی شکم نیست و جراحی شکم به خاطر میوم ها انجام شده بود اما اونا هنوز سر جاشون بودن
انقدر یه جام سوخت که اینهمه دردو بیهوشی و همه چیز و تحمل کردم به خاطر اینکه اونا خارج بشن اما حالا بعد از اینهمه مکافات همه چیز مثل روز اولش بود
خدا میدونه چقدر گریه کردم و هیچکس هم غیر از مخمل چیزی نمی دونست و اون طفلکی شده بود سنگ صبور من و انقدر پای گریه هام نشست و انقدر دلداریم داد و باهام حرف زد تا کم کم آروم شدم
توی اون 3 ماهی که دارو می خوردم در واقع من حالت یائسگی مصنوعی داشتم و بعد از اینم که قرص رو قطع کردم این حالت ادامه داشت زنگ زدم بیمارستان و گفتم و اونا گفتن 2 هفته دیگه صبر کن
البته اون مشکل دو هفته نشده حل شد اما واقعا غم سنگینی رو دلم گذاشته و از اون موقع تا حالا هم که دو ماه گذشته و همنوز خبری نشده .
منم دکترم و عوض کردم و پیش یه خانوم دکتر مسن آلمانی میرم که خودش میگفت عجله نکن و من هم 3 سال کشید تا بچه دار شدم و طبیعیه و ..........
فعلا هم که همه چیزو به خدا سپردم و دیگه از دکتر رفتن تو این زمینه انصراف دادم چون هر کاری که لازم بود کردم دیگه بقیش با خداست


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:9  توسط ونوس  | 

جمعه ششم مهر 1386
پارسال همین موقعها بود که یه مشکلی برام پیش اومد و وقتی رفتم پیش یه متخصص زنان منو معاینه کرد و گفت من که چیزی نمی بینم ولی یه نامه داد برای بیمارستان و گفت شاید احتیاج به یه عمل جراحی داشته باشی و منو که تا اون موقع حتی دارو هم هیچوقت نمی خوردم نزدیک بود که از ترس سکته کنم و پای اومدن به خونه نداشتم و همونجا مخمل گفت پس همین الان بریم بیمارستان نوبت بگیریم و رفتیم که البته نشد و یه شماره دادن برای تماس و بعد ما خلاصه بعد از گرفتن وقت رفتیم بیمارستان و یه پروفسور پیر منو معاینه کرد و گفت هیچ مشکلی نداری و برو برای بارداری اقدام کن و ماه بعد دوباره بیا و همین طور تا سه ماه رفتم و بعدش گفتند که الان یه کیست در سمت چپت داری بعد گفتن دوباره ماه دیگه بیا که ماه بعد هم گفتن یه کیست دیگه در سمت راستت هم به وجود اومده بعد چون چند ماه هم برای بارداری اقدام کرده بودم و نتیجه نگرفتم و دکتر هم همش می گفت عجله نکن باید صبر کنی
خلاصه تا عید صبر کردم و وقتی نشد دوباره رفتم بیمارستان و چون اون پروفسور باز نشسته شده بود یه خانوم جوان که در واقع شاگرد همون پروفسور بود به من گفت دو تا میوم داری و بهتر عمل کنیم تا ببینیم اون تو چه خبره و برام آزمایش خون نوشت بعد من رفتم مطب دکتر خودم و اون به من گفت عمل نکن و بهتر صبر کنی
خلاصه همین دکتر خودم فرداش زنگ زده بود به مخمل و گفته بود همین الان سریع با خانومت بیاید مطب وقتی مخمل اومد خونه داشتم از ترس می مردم که چی شده که به مخمل زنگ زده خلاصه سریع رفتیم و دکتر گفت جواب آزمایش خونت از بیمارستان اومده و تومور مارکرت بالاست و احتمال خطر بالاست و باید سریع عمل کنی و منم از ترس جونم سریع از بیمارستان وقت عمل گرفتم که همین سریع 2 ماه طول کشید !
و بالاخره بر خلاف میلم و با گریه و زاری رفتم زیر عمل که گفتن اول لاپاراسکوپی می کنیم و اگه نیاز باشه جراحی شکم هم می کنیم که خلاصه بعد از 3 ساعت وقتی به هوش اومدم پرستار یه کیسه سنگین گذاشت روی شکمم و در گوشم گفت یه جراحی شکم داشتی و ممکنه درد داشته باشی فهمیدم که بله هم لاپاراسکوپی شدم و هم جراحی
خلاصه منم کلی منتظر بودم که دکتر بیاد و من ازش بپرسم که واقعا اون میومها سرطانی بودن یا نه

بقیشو دفعه بعد می گم تا ببینید تو این کشور پیشرفته دکترای بیسوادش چه بلاهایی که سر آدم نمیارن

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:37  توسط ونوس  | 

یکشنبه یکم مهر 1386
امروز اول از همه میخوام از دوست عزیزم شمسی خانوم که منو  تشویق به نوشتن کرد تشکر کنم چون میدونم که نوشتن وبلاگ و پیدا کردن دوستان جدید منو از تنهایی در میاره

درسته که ما ایران نیستیم ولی می تونیم که سریالهای ماه رمضون رو از اینترنت دانلود کنیم و ببینیم

راستش اون قسمت از سریال اغماء که لعیا زنگنه به امین تارخ می گفت که عدالت اون چیزیه که تو میخوای و تو قبل از این هم خودتو قبول داشتی و می پرستیدی نه خدا رو و اینکه آدما تو سختی هست که ایمانشون سنجیده میشه (نقل به مضمون) من با خودم فکر کردم و دیدم این کاملا درسته و دقیقا همین اتفاق برای من افتاده و من وقتی که برای بچه دار شدن پیش خدا التماس و زاری کردم و لی نتیجه نگرفتم اصلا انگار همه امیدم و از دست دادم و بی خیال همه چیز شدم و حتی منی که با عشق نمازمو می خوندم الان دیگه کمترین انگیزه ای هم برای این کار ندارم و هر روز می گم فردا از نو شروع می کنم اما نمیشه نمی تونم یه خط در میون زیرابی میرم اما حرفهای لعیا زنگنه هم منو قانع نکرد چون من همیشه فکر می کنم چرا بعضیها  همین که چیزی از دلشون می گذره براوده میشه ولی بعضیها هم انگار همیشه برای بدست آوردن همه چیز باید خودشونو به آب و آتیش بزنن و التماس کنن و سختی بکشن و تازه شاید اون چیزو بدست بیارن و وقتی هم که بدست میارن انقدر دیگه از دویدن در این مسیر خسته شدن که دیگه از داشتنش لذت نمی برن نمیدونم حتما حکمتی در کار هست که ما نمی دونیم ولی کاش میفهمیدم که حکمتش چیه؟

 میشه یکی به من بگه چه جوری میتونم ویرگول بزارم؟

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:40  توسط ونوس  |