تبليغاتX
همراه مخملی
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386
دیشب رفتم تولد و یه سوئیشرت سبز خوشگل هم برای دوستم گرفتم کلی هم جینگیلی مستون کردم که معلوم نباشه که دلم پراز غصه ست که کسی نفهمه چی داره تو دلم می گذره که کسی ندونه که کودک من هنوزم فقط تو خواب و رویاست هر کی یه بچه بغلش بود و عذری برای نرقصیدن اما من رفتم وسط تا تونستم رقصیدم دلم نمی خواست بشینم دلم نمی خواست کسی بهم بگه پس تو کی می خوای دست به کار بشی دلم نمی خواست کسی بگه داره دیر میشه دلم می خواست فارغ از غم دنیا دور خودم بچرخم و به صدای ترانه که مرتب میگه خوشگلا باید برقصن گوش کنم و دلم خوش باشه که فقط منم که می تونم راحت و بی دغدغه برای خودم اون وسط وول بخورم و قر بدم
از اون همه بچه ای که اونجا بود حتی یکیشم سهم من نبود بعضی وقتا فکر می کنم شاید من لیاقتشو ندارم اما وقتی بعضی از مادرارو می بینم که حتی یه شونه هم به موهای دختر نازشون نمی کشن و همیشه خدا دور دهان و بینی شون کثیفه اونوقت میفهمم که به لیاقت نیست به حکمت خداست و به مهربونیش که فقط خودش از عدالتش سر در میاره و بس و من با این عقل کوچیکم عمرا نخواهم فهمید که اون بالا چی می گذره و سهمیه هر کس از زندگی چه جوری تعیین میشه
هر بار که اینجا درباره بچه می نویسم با خودم عهد می کنم که این بار آخره و دیگه چیزی نخواهم گفت اما اینجا خونه دل منه و هر چی که تو دلم می گذره اینجا می نویسم دست خودم نیست دلم و فکرم و ذهنم و روحم پره از این چیزا لحظه ای ازم جدا نمیشه میدونم چیزای مهمتری هم تو زندگی هست اما این برای من شده مهمترین نمیدونم چه جوری از تو لونه دلم بکشمش بیرون و خودم و رها کنم
یه مدت رو خودم کار می کنم و با خودم قول و قرار میذارم و سعی می کنم فراموشش کنم و به زندگیم برسم اما همین که یه بچه می بینم دوباره روز از نو روزی از نو
راستی یادم رفت بگم که منم دیشب برای لحظاتی بچه داشتم و کلی براش مادری کردم آخه یکی از دوستامون که سر بچه دومش حامله هست استراحت مطلق داشت و نمی تونست بیاد و من رفتم و پسر 3 سالش و گرفتم و با خودم بردم اونم مشغول بازی با بچه ها بود سر شام هم همه حواسم پیش اون بود که خوب سیر بشه و بهش خوش بگذره و آخرم رفتم و ترو تمیز تحویل مامانش دادم و اومدم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:32  توسط ونوس  | 

سه شنبه بیست و دوم آبان 1386
با عرض معذرت خدمت دوستان عزیز ادامه پاریس و یه دفعه دیگه می نویسم فعلا تو مودش نیستم
1-چند وقت پیش یه آگهی زده بودن رو در ورودی خوابگاه که یه ادمینستریتور می خوان برای خوابگاه منم که عاشق کامپیوتر بازی اومدم و به مخمل گفتم و یه ای میل فرستادیم برای مسئولش ولی جواب داد که به کس دیگه ای دادیم اگه اون رفت بعد میدیم به شما ولی من عجیب دلم می خواست که این کاره نصیب ما بشه چون هم یه در آمدی برای من میشد که حداقل حالا که همش پای کامپیوتر نشستم یه پولیم از توش در بیارم و هم از بیکاری در میام اونوقت علی الدوام دردردر زینگ زینگ زینگ اینترنت ما قطع شده یا پول دادیم چرا وصل نمیشه یا .........خلاصه دیروز مسئولش ای میل زده که اون قبلی از خوابگاه رفته و شما جایگزین شدید
منم که نه که زبانم توپه محض همون! این مسئولیت و با کمال پررویی قبول کردم و مخمل هم تذکر لازم و داده که من وقتی برای این کار ندارم و همه مسئولیتش پای خودته البته اون خوب منو شناخته وگرنه اصلا از اول قبول نمی کرد که ای میل بزنه ،میدونه که من اگه شده به همه ساکنینه این خوابگاه هفت طبقه فارسیم یاد بدم که بتونم باهاشون راحت تر حرف بزنم ولی این کارو پس نمیزنم
حالا دیگه ماهی 15 یورو اینترنت که صاف میره تو جیبم + یه مقدار هم حقوق ماهانه که نمیدونم چقدره + استفاده نامحدود از اینترنت
<
2- یکی از دوستان ایرانی من یک شنبه تولدشه و از من خواسته که براش یه سی دی آهنگای شاد بزنم و یه سی دی هم آهنگای تولد مخصوص کمرهای خشک شده

3- همین دوستم از من خواسته که یه دسر خوشمزه که حتما با میوه هم درست بشه براش درست کنم ،نه که من خیلی آشپزی و شیرینی پزی و خانه داری و .... از وجودم میریزه و اصلا مامانم میگه وقتی بدنیا اومدم کفگیر ملاقه دستم بوده محض همون! همه اینجور مواقع به من رو میزنن منم که دل نازک هیچوقت دست رد به سینه کسی نمیزنم گفتم چشم
نه که فکر کنید که خودم بلد نیستما یا این تعریفا الکی بوده فقط میخواستم ببینم شمام دسرهای خوشمزه بلدید یا نه




لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:14  توسط ونوس  | 

جمعه هجدهم آبان 1386
۱ماه بعد از عملم  مخمل برای این که حال و هوای من عوض بشه یه سفر دونفره پاریس جور کرد و رفتیم که ببینیم این پاریس که میگن چه جوریه ؟
شب اول که رسیدیم که خوب خسته بودیم و به جایی نرسیدیم و  تخت گرفتیم خوابیدیم اما  صبحش زود بلند شدیم و صبحانه رو خوردیم و راهی موزه لوور شدیم وای خدایا واقعا دیدنیه مخصوصا قسمت ایرانش که بی نظیر بود هر چی که تو ایران واسه یه کاسه بشقاب شکسته حتی از پشت ویترین هم نمیذارن عکس یا فیلم بگیری ولی اونجا تا دلت بخواد میتونستی با هر چی که دوست داری عکس یا فیلم بگیری واقعا یه گنجینه بی نظیر از اشیا باستانی و قدیمی ایران که حتی لنگه شو تو ایران هم نمی تونی پیدا کنی البته واقعا جای تاسف داره من نمیدونم که اشیا عتیقه کشورمن اونجا چه کار میکرد و بعضی از مجسمه های سنگی غول پیکر مثل پرسپولیس اصلا آدم و به فکر فرو میبرد که  چه جوری تونستن این عظمت و از ایران خارج کنن حتی یه دختر بچه ایرانی اونجا هی از باباش می پرسید اینارو چه جوری اوردن اینجا ؟قسمت ایران و مصر از همه شلوغ تر بود به خاطر تاریخچه کهنی که دارن وچیزی که برای من در قسمت ایران جالب بود تعداد فراوان بازدیده کننده ایرانی بود یعنی میتونم بگم من بعداز 2سال دوری از ایران انگار حالا سر از ایران در اورده بودم حالی میکردم برا خودم همه با هم فارسی حرف میزدن خیلی احساس خوبی بهم دست داده بود انگار اومده بودم ایران اصلا دلم نمی خواست از ونجا بیرون بیام البته انقدر بزرگ و طولانی بود که آخرش از خستگی مجبور شدیم بیایم تو صحنش!!!!!!!!! یه خستگی در کنی دوباره بریم ولی در هر صورت من یه چند تا عکس از قسمت ایرانی موزه لوور میذارم شاید  براتون جالب باشه

Image and video hosting by TinyPic

این مخملی که در عکس مشاهده  می کنید جزئی از این اثر باستانی بی نظیر است

عزیزان من فعلا به همین یکی قانع باشید چون پدرم در اومد تا همین یکیم تونستم بذارم

حالا در مورد مصر بگم که واقعا شلوغ ترین قسمت اونجا بود هر چی بگم کم گفتم همه چیزایی که تو کتاب سینوهه نوشته شده بود اونجا واقعا میتونستی از نزدیک ببینی و لمس کنی حتی خود کتاب سینوهه که واقعا انقدر عجیب غریب نوشته بود که من موندم این چه جوری ترجمه کردن و یه مومیایی واقعی هم اونجا بود که خیلی دورش شلوغ بود ولی من خودم و بین جماعت چپوندم و رفتم جلو و ازش عکس گرفتم که براتون میذارم

Image and video hosting by TinyPicمومیایی

واینم نسخه اصلی کتاب سینوهه

Image and video hosting by TinyPic

که البته به خاطر ناشیگری من در عکاسی توش نور افتاده و خوب مشخص نیست

فعلا همینا باشه بقیشو دفعه بعد توضیح میدم در مورد جاهای دیدنی دیگه پاریس و همینطور رفتار مردمش

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:11  توسط ونوس  | 

چهارشنبه شانزدهم آبان 1386
دوستای نازنینم فردا و شنبه و یکشنبه مثل اینکه اینترنت ما قطع میشه از الان عزا گرفتم دلم برای همتون تنگ میشه ولی امیدوارم که بتونم این چند روزو تحمل کنم
بعضی وقتا ای میل یا پیغامای خصوصی می گیرم که پر از محبته انقدر که گریه ام میگیره هزار بار خدارو شکر می کنم که دوستانی چنین نازنین نصیبم کرده احساس می کنم که اینا فرشته های خدا هستن که اومدن از طرف خدا تا به من امید بدن که بتونم تحمل کنم شاید خنده دار و احمقانه ست ولی این احساس واقعی منه همتون و از ته دلم دوست دارم و صادقانه میگم که تا به حال دوستای خوب و مهربونی مثل شما نداشتم
یه دنیا از همتون ممنونم که با حرفای قشنگتون به من دلگرمی میدید
امروز فیلم (چه کسی امیر را کشت )و می دیدم یکیشون یه جمله گفت که منو یاد شما دوستای نازنینم انداخت
گفت: دوست خیالی که واقعا دوستت داشته باشه بهتر از دوست واقعیه که خیال می کنی دوستت داره

و در آخر هم این جمله از ملاصدرا رو به همه شما دوستای خوبم تقدیم می کنم

ملاصدرا می گوید: خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:37  توسط ونوس  | 

یکشنبه سیزدهم آبان 1386
دیشب خواب دیدم توی اتاق کوچیک بدون لباس روی یه تخت به پهلو خوابیدم و یه خانومی که نمی دونم کی بود میخواست بچه امو بدنیا بیاره و مرتب با من حرف میزد یدفعه احساس کردم یه چیزی از ته دلم کنده شد برگشتم اصلا انگار من حامله نبودم همونجوری لاغر دیدم خانوم پای بچم تو دستش و سروته بچه رو نگه داشته سریع پیچیدش تو یه ملحفه سفید گذاشتش تو بغلم بدون این که بچه رو بشوره اما اون بچه عین بلور سفید و تمیز بود فقط یه کم صورتش نم داشت یه دستمال کاغذی برداشتم و خواستم صورتش و خشک کنم اما گوشه لپش قرمز شد و زد زیر گریه آخه عزیزم پوستش خیلی لطیف بود بهش شیر دادم و آروم شد خدایا چه لذتی غیر قابل توصیفه نمی دونم چی بگم بعد که آروم شد بغلش کردم و اوردمش تو اتاق خودم هیچکس نبود خودم بودم و بچم بهش نگاه کردم قیافش معمولی بود مثل همه نوزادا آخه من همیشه دوست داشتم یه دختر زیبا داشته باشم اما انقدر عاشقش بودم که حاضر نبودم لحظه ای از خودم جداش کنم حتی جنسیتشو نمی دونستم چیه و چشماشم باز نکرد ببینم چه رنگیه اونو چسبونده بودم به خودم و اینور اونور میرفتم یه لحظه خوابوندمش رو بالش روی زمین میخواستم دوربین بیارم ازش عکس بگیرم با خودم فکر می کردم که عکسشو بزارم تو وبلاگم بعد فکر کردم هرکی ببینه فکر میکنه معجزه شده یا من دروغ میگم آخه من چه جوری یهو این بچه رو بدنیا اوردم منی که اصلا حامله نبودم یه دفعه از خواب بیدار شدم خدایا نه،خواهش میکنم من بچه مو میخوام پاره تنم و جگرگوشه مو خدایا اونو پیشت جاگذاشتم خدایا هنوز نرسیده بودم لباس تنش کنم خدایا بچه ام سرما نخوره خدایا هوا خیلی سرده به فرشته هات بگو خیلی مواظبش باشن آخه دیدی که چقدر لطیف بود خدایا به خودت سپردمش اما خیلی سخته حالا که این لذت و چشیدم نمی تونم از فکرش خلاص شم از همون موقع همینجوری دارم اشک میریزم انگار یه تیکه از وجودم و گم کردم بی قرارم میترسم بچه ام گشنه اش باشه کی به بچه ام شیر میده کی مواظبشه خدایا تا حالا که عمق لذتشو درک نکرده بودم می تونستم تحمل کنم اما حالا چی خدایا صبرم بده خدایا کمکم کن بتونم تحمل کنم خدایا اشک امانمو بریده دیگه نمی تونم.......

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7:19  توسط ونوس  | 

سه شنبه هشتم آبان 1386
نمیدونم چرا نمیتونم خود واقعیم و تو وبلاگ بروز بدم نمیدونم انگار همیشه یه چیزی مانعه  هر وقت که تصمیم می گیرم در مورد یه مطلبی پست بنویسم وقتی که ارسال می کنم و میرم دوباره می خونم با خودم می گم من که اینارو نمی خواستم بنویسم نمیدونم چرا اینجوریه و راحت نمی تونم حرف دلمو بنویسم خود واقعیم همون ونوس شاد و پرحرف که هرجا میره انقدر شلوغ و پرسر و صداست که همرو به وجد میاره و وقتیم که نباشه فوری نبودش حس میشه و غیبت می خوره ولی وقتی خودم نوشته هام و می خونم انگار یه خانوم سنگین یا یه دختر لوس و بی مزه و اینارو نوشته و خودم از نوشته ی خودم لجم می گیره ، اون موقعها که آموزش شنا می رفتم هیچوقت نمی تونستم روی آب بخوابم و مربیمون همیشه می گفت خودتو شل کن سبک سبک بدنت و رها کن خودش رو آب میمونه ولی من هیچوقت نتونستم این کارو بکنم انگار برای وبلاگ نویسی هم باید خودم و رها کنم ،آزاد هر چی دلم میخواد بنویسم بدون اینکه فکر هزارو یک مصلحت و بکنم سعی میکنم همونجوری بنویسم که دوست دارم خدا کنه مثل شنا نشه
نمیدونم شایدم این خود واقعیمه که تو وبلاگه و اونی که تو دنیای واقعیه خودم واقعیم نیست و برای اینکه کسی غصه هام و نفهمه میگم و میخندم و اینجا چون راحتم غم و غصه هامو می گم هان!!!!
 اصلا  دیگه خودمم نمیدونم کدوم به کدومه  خدایا به من بیچاره یه ذره عقل عطا بفرما

یک شنبه رفته بودیم برلین از طرف سفارت یه سری از دانشجوها دعوت شده بودن یه خانومی اونجا بود که چهره اش دلمو برده بود یه آرامش وصف نشدنی تو چهره اش داشت ،یه پسر کوچولو داشت و دومیش رو هم باردار بود و خیلی هم خوش تیپ و شیک بود خلاصه کلی باهاش دوست شدم و صحبت کردیم ظهر که شد وقت نماز من نشسته بودم و با بچه ها بازی می کردم که دیدم همین خانومه اومد و جانمازش و جلو من انداخت و شروع به نماز خوندن کرد نمی دونم چرا یه احساس عجیبی بهم دست داد وقتی با چادر نماز دیدمش چقدر دلم خواست که منم پاشم و نمازم و بخونم ،آخه یه مدت بود بدجور با خودم و خدا درگیر بودم و الیاسم که منو مشغول امورات دیگه ای کرده بود و منم حالی بهش می دادم و باهاش راه میومدم اما از دیروز دیگه تصمیمم و گرفتم ،دلم برای خدا تنگ شده بود دلم می خواست باش حرف بزنم براش گریه کنم دردل کنم خودم و پیشش خالی کنم بگم تنهام نزاره بگم همینجوری ولم نکنه بگم خیلی بهش نیاز دارم بگم منو ببخشه
و امروز صبح تو تاریکی بلند شدم و وضو گرفتم و الله اکبر
چه حس خوبی داشتم وقتی سرمو بلند کردم هواروشن شده بود احساس سبکی می کردم احساس کسی که بعد از ساعتها درد کشیدن مسکنش اثر کرده و آروم شده و از اون دردا خبری نیست درد منم مسکنش همینه 
یا لطیف ارحم عبدک الضعیف


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:52  توسط ونوس  | 

چهارشنبه دوم آبان 1386
1- اینجا از هر فروشگاهی که جنس بخری اولا بسته به نوع فروشگاهش 2- 4 هفته وقت داری با فاکتور خریدت با دلیل و بی دلیل جنس و پس بدی و کسیم حق نداره بپرسه برا چی؟ (حتی لباس)
آمما اگه گارنتی هم داشته باشه (که اکثر اجناس گارانتی دارن جز پوشاک ) تا وقتی که گارانتیش اعتبار داره می تونید هروقت عشقتون کشید مثلا دستگاه همین که می خواست روشن بشه واستون یه قری اومد سریع کاسه کوزه شو بریزید تو جعبه برید همونجا که خریدید بزارید و بگید خرابه یعنی اگه پوست پیازم تو جعبه بزارید به جای وسیلتون (که البته خوب کسی این کارو نمی کنه )اصلا کسی درشو باز نمی کنه ببینه اصلا چش هست چیزیش کم نباشه یا ......... و سریع پس می گیرن و پولتون و پس میدن بنابراین من وقتی میخوام اینجا یه جنسی بخرم برعکس ایران که 100 دفعه بالا و پایین و همه جاشو بررسی می کردم اینجا همینجوری چشم بسته جعبه رو میزنم زیر بغلم و میام خونه قشنگ ازش کار می کشم بعد از یه هفته اگه خوشم نیومد میرم پس میدم
حالا من چند وقت یه آب میوه گیری خریده بودم که خداییش هم خوب کار میکرد و خیلی هم شیک بود و رنگش مشکی نقره ی بود بعد از 2 ماه که گذشت یه روز مخمل گفت کاش اینم سفید بود به بقیه وسایلمون میخورد گفتم خوب عیب نداره که فردا میرم پس میدم گفت پس نمی گیره بی دلیل گفتم حالا ببین فرداش بستمش پشت دوچرخه رفتم به آقای فروشنده گفتم یه صدایی میده ازش خوشم نمیاد (ای خدا منو ببخش ) اونم بی چون و چرا گرفت و پولم و پس داد حالا دیروز یه آبمیوه گیری دیدم دلمو برد سفید، خوشکل، جیگر رفتم خریدمش حالا یه هفته ایم با این کار کنیم ببینیم فاز می ده یا نه
تازه کفش و لباس واینا هم بخری همینطوره میتونی بیای خونه بپوشی و قرش بدی و از 1456789نفر نظر بگیری بعد اگه خوشت نیومد بری پس بدی
خداییش این آلمانیا بدجور مارو پررو کردن برگردم ایران دهنم با خاک یکسان میشه

2- این قسمت دیگه خیلی شبیه ایرانه ، یعنی انقدر اینجا فیلم و سریال تکراری به خوردت می دن که مثلا من که 2 ساله اینجام یه فیلمو 3 بار تا حالا دیدم البت بدون سانسور یه مدت انقدر مستر بین نشون میداد که دیگه حفظ شده بودم لحظه به لحظش و کلا آلمانی زیاد اهل هنر و اینا نیستن خشک و بی روحن مثلا جشنی یا مناسبتی که میشه فقط و فقط هی خواننده میارن البته با یه اکیپ 3ک30
ولی شبکه های فرانسوی اصلا سیر نمیشی انقدر که تو هنراشون تنوع هست واقعا هنرمندن (البته ها در مناسبتها نه هر روز)

3- بسیار بسیار خشک و از خود ممنون هستن و کلا با خارجی جماعت رابطه خوبی ندارن اما خودشون با خودشون تا دلت بخواد خوبن و هوای همو دارن و در ضمن خیلی هم خاله زنک یا عمو مردک هستن یه بار مخمل با دوستاش رفته بوده یه رستورانی یه دختره به عنوان گارسن میاد می پرسه که چی می خواین بعد که میره یکی از پسرا در گوش یکی از دخترا میگه به نظرت حامله ست دختره می گه نه چطور مگه؟ میگه آخه ببین انگار گشاد گشاد راه میره
آخه شما بگید مرد انقدر عمو مردک بازی در میاره آخه اونوقت اسم زنای بیچاره بد در رفته

اوه خسته شدم بقیش باشه دفعه بعد انشا...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:23  توسط ونوس  |