تبليغاتX
همراه مخملی
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386
1- به سلامتی بالاخره 4 تا تیر و تخته تو خونه ما هم نو شد و آماده استقبال از سال نوی میلادی هستیم من ازهمه شما دوستان عزیز دعوت می کنم برای سال نو تشریف بیارید منزل ما گرچه کوچیکه ولی یه ذره صمیمی بشینیم هممون جا میشیم

2- تو زبان آلمانی همه چیز به 3 دسته مرد ،زن و بچه تقسیم میشه و هر کدوم یه حرف تعریف مخصوص داره که در کنارش حتما باید استفاده بشه یعنی برای مذکر(der) برای مونث (die) و برای بچه (das) هست مثلا شما فکر می کنید ایران تو کدوم دسته قرار می گیره ؟ خوب جالبه براتون عرض کنم که ایران رو مذکر فرض کردن و der iran میگن اما با این گندایی که داره بالا میاره فعلا مرد نیست که هیچی از زنم کمتره فکر کنم به زودی یه تجدید نظری در این زمینه انجام بدن آلمانیا

3- انقدر هوا سرد شده که وقتی میرم بیرون بر می گردم خونه تا یه 1 ساعتی یخم باز نمیشه و باید همینجوری بلرزم و چیزای گرم بخورم تا حالم جا بیاد

4- من به این نتیجه رسیدم کسایی که آدمای موفقی هستن توی زندگی و توی وبلاگاشون هم این موضوع به وضوح نمایان هست اونوقت سریع دشمن وبلاگی پیدا می کنن چون بعضیا هستن که چشم دیدن خوشبختی و موفقیت دیگران و ندارن پس ای کسانی که دشمن وبلاگی دارید بدانید که خیلی خوشبختید و چشم حسودارو بدجور کور کردید ما که از این شانسا!!!!!!!!! نداریم یعنی هنوز به اون درجه از موفقیت نرسیدیم که *ون بعضیا بیسوزه

5- در راستای بند 1 یعنی بازسازی خونه دیروز رفته بودم پیش یکی از دوستای ایرانیم که متوجه شدم حامله هست اما چون 2 بار بچه هاش توی شکمش مردن خیلی نگران بود و اصلا احساس خوبی نداشت و مضطرب بود از شما دوستای عزیزم خواهش می کنم براش دعا کنید این دفعه مشکلی براش پیش نیاد

6- یه آگهی درست کردم می خوام (تاگز موتا) بشم یعنی از نی نی دیگران تو خونه خودم نگهداری کنم روزی چند ساعت چون اینجوری هم اون عشق و علاقه ای که به بچه دارم و واقعا باید یه جوری یه جایی خالیش کنم وگرنه فکر کنم به زودی به مرز جنون برسم تا یه حدی تعدیل میشه و هم یه درآمدی دارم برای خودم خواهم داشت

7- دیشب که از درد دل و کمر مثل مار به خودم می پیچیدم و عربده میزدم فهمیدم که دارم در کنار یکی از فرشته های خدا زندگی می کنم چنان با محبت چای نبات دهانم می گذاشت و با دست گرم و بزرگش  نوازشم می کرد و اشکام و پاک می کرد که نفهمیدم کی و چه جوری درد از بدنم رفت و خوابم برد خدایا شکرت


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:42  توسط ونوس  | 

جمعه بیست و سوم آذر 1386
 همونطور که چند وقت پیش نوشته بودم میخوان واحدای خوابگاه رو بازسازی کنن برای کریسمس چون دیگه واقعا همه وسایلش فرسوده شده بود کابینت و گاز و یخچال و .... هفته پیش نوبت افتاد به طبقه ما اومدن سراغ همسایه بغلیمون یعنی همون چینیه و شروع کردن با انواع و اقسام دستگاههای برقی پرسرو صدا اعم از دریل و پیچ گوشتی برقی و فرز و .... خلاصه فکر کنید من چه حالی داشتم سرم صدا می کرد وقتی می رفتم حموم یا دستشویی چون اون دیوارشون با ما مشترک هست و از اون ور داشتن می کوبیدن همش فکر می کردم الان دیوار خراب میشه رو سرم و انقدر متاسفانه سر و صداها بلند و وحشتناک بود که یه حالت کاملا روانی به من دست داده بود که اصلا سابقه نداشت و اونم این بود که در گوشم و می گرفتم و همزمان با اون صداها منم جیغ میزدم واقعا خل شده بودم می رفتم بیرون 3-4 ساعت باز بر می گشتم می دیدم اوضاع همونجوریه می خواستم تلفن کنم نمیشد چون انقدر صداها بلند بود که صدا به صدا نمی رسید هر کی زنگ می زد صداشو نمیشنیدم و.... خلاصه انقدر این صداها رو مخ من فشار اورد که همش گریه می کردم که البته خودم می دونم چرا ؟ولی همیشه سعی می کردم قوی باشم و خودم و نگه دارم و گریه نکنم و با روحیه شاد خودم و توجیه کنم اما این دفعه این صداها باعث شده بود که تعادل فکریم به هم بخوره یعنی اصلا نمی تونستم فکر کنم و یا متمرکز بشم روی چیزی این شد که تنها راهی که برام می موند گریه کردن بود برای سبک شدن همش گریه می کردم و غصه میخوردم برای همه چیز برای چیزایی که قبلا انقدر قوی بودم که حل و فصلش کنم اما حالا انگار هیچ توانی برای مقابله باهاشون نداشتم و جلوی اونا به زانو در اومدم همین شد که اومدم و پست قبل و نوشتم اونم توی اون همه سروصدا واقعا هر دونه دونه کامنتای شما دوستای نازنینم به من خیلی نیرو می داد گر چه دلم نمی خواد غمگین بنویسم اما واقعا تو شرایط خیلی بدی بودم اما به خودم قول دادم واقعا دیگه غم وناله ننویسم چون هم روحیه خودم و بدتر می کنه هم دوستای نازنینم و
دیشب مخمل وقتی اومد خونه یه ترانه گذاشت و ازم خواست برم و باهاش برقصم اولش گفتم نه چون واقعا حوصلش و نداشتم اما بعد اون دست من و گرفت و من و با خودش رقصوند کم کم انگار هی داشتم سبک می شدم خیلی حالت خوبی بود خیلی سبکبال و راحت در آغوش مهربانم می رقصیدم فارغ از غم دنیا بعدش خیلی حال خوبی داشتم با خودم فکر می کردم چه چیزهای کوچکی واقعا می تونه روحیه آدم و عوض کنه به همین راحتی میشه زندگی رو زیباتر کرد اگر همدیگرو دوست داشته باشیم و درک کنیم و به جای غم به هم شادی ببخشیم با عشق و با مهر



لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:3  توسط ونوس  | 

سه شنبه بیستم آذر 1386
خیلی خسته و داغونم دیگه روحیه ای برام نمونده ،شدم مثل یه حباب نازک و توخالی که با کوچکترین تلنگری میشکنم انقدر غصه ها رو تو خودم ریختم و انقدر چراهای بی جواب رو دلم سنگینی می کنه که دارم منفجر میشم میخوام خودم و خالی کنم از این همه غصه نمی دونم چم شده یه مقدارش که دوری و دلتنگیه بقیشم چیزایی که فقط خودم می دونم که چاره ای براش نیست و باید یه چند ماه دیگه صبر کنم تا بالاخره تموم بشه شکستم هر چی تیکه های شکسته رو بهم می چسبونم بازم جور در نمیاد هر روز دنبال خودم می گردم این زندگی که الان دارم بدترین شکنجه ست برای من با اون همه جنب و جوش و فعالیت حالا باید عین آب راکد بگندم مثل پرنده ای که بالهای زیبایی داره ولی توی قفسه چه فایده که نمیتونه از بالهاش استفاده کنه
میرم رو خودم کار کنم هر چی رو که این مدت رو دلم سنگینی کرده بالا بیارم و راحت شم خدا کنه بتونم
میخواستم کامنتدونی رو ببندم اما تنها منبع ارتباطی من تو این دنیا فقط شما دوستای عزیزم هستید که با حرفاتون به من امید می دید و کس دیگه ای نیست که بخوام براش این حرفارو بزنم از همه شما دوستان عزیزم که به من لطف دارید بی نهایت ممنونم من و فراموش نکنید لطفا موقع نماز ،زیارت، اذان......
برمیگردم شاید فردا شاید چندروز دیگه ولی وقتی برگردم حتما با روحیه بر میگردم حتما حتما..........

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:52  توسط ونوس  | 

یکشنبه هجدهم آذر 1386

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:38  توسط ونوس  | 

جمعه شانزدهم آذر 1386
دیروز موقعی که داشتم میرفتم بیرون اول رفتم سر صندوق پستم دیدم یه نامه دارم وقتی که بازش کردم باورم نمیشد انقدر خوشحال شده بودم که اون هنوز به یاد منه میخواستم پر در بیارم این خانوم و اون موقع که رفتم بیمارستان تشکیل پرونده بدم دیده بودم می گفت از دانمارک اومده ولی انقدر قشنگ آلمانی صحبت میکرد که من با تعجب گفتم که از کجا یاد گرفتی که گفت من اصلیتم هلندی هست و به خاطر شغل همسرم 5 سالی هم آلمان زندگی کردم که چون زبانش به هلندی خیلی نزدیکه زود یاد گرفتم و الانم باز به خاطر شغل همسرم دانمارک (کپنهاگ) زندگی می کنم
اون روز تو بیمارستان تقریبا کارامون با هم انجام شد و بعد به ما گفتن برید اون یکی ساختمون قسمت بیهوشی فرم پر کنید که من و مخمل داشتیم دور خودمون می چرخیدیم که این خانوم اومد گفت با من بیایید منم دارم میرم همونجا و مارو با خودش برد بی نهایت مهربون و خوش صحبت بود و گفت که تا حالا چند بار عمل کرده و سینه و رحمش سرطانی شده و در اوردن و با این که سنش زیاد بود اما بچم نداشت ولی پر از انرژی مثبت بود و میگفت اومدم برای لاپاراسکوپی که چک کنن دوباره مشکلم عود نکرده باشه و اون شب هر دومون بستری شدیم ولی اون و صبح زود عمل کردن و منو ساعت 12 خلاصه فرداش دیدم در زدن و همین خانوم با یه گلدون گل بسیار زیبا و شیک و آهسته آهسته (به خاطر عمل) اومد تو و گفت اینارو دوستم برای من اورده ولی منم چون تورو دوست دارم برای تو آوردم یعنی اصلا نمیتونم بگم تو اون غربت و بی کسی مهربونیه این زن چه حس خوبی به من میداد خلاصه اون چون فقط لاپاراسکوپی شده بود دو روز بیشتر نموند روزی که میخواست بره اومد و آدرس و تلفن و روز تولد من و مخمل و گرفت و گفت زنگ میزنم ، از قضا من و مخمل هفته بعدش تولدمون بود به فاصله 5 روز از هم که برای روز تولد من یه کارت پستال فرستاده بود پر از ارزوهای خوب و برای مخمل هم جدا فرستاد منم زنگ زدم و کلی تشکر کردم ازش چند روز بعدش یه نامه از بیمارستان اومد برای من که فلان خانم (یوپی) درباره شما با من صحبت کرده و گفته که شما علاقه مندید که چکاپ بشید برای سرطان سینه (در واقع تستی هست که نشون میده که من مستعد این بیماری هستم یا نه) من شاخ در اوردم چون یادم اومد که من بهش گفته بودم که مامانم سرطان سینه داشته و من نگرانم نکنه منم های ریسک باشم که اون دوست نازنینم رفته بخش مخصوص این تست و سفارش من و کرده بود و اسم و آدرسم وهم داده بود بدون این که به من بگه ،اون موقع دلم میخواست بغلش می کردم و هزار بار ازش تشکر میکردم به خاطر این همه محبت بی منت اما حیف که فاصلمون زیاد بود ، من باز زنگ زدم و ازش تشکر کردم و بهش گفتم که چقدر دوستش دارم و چقدر مهربونه و 1-2 بارم اون زنگ زد و دیگه تموم شد چند ماهی ازش خبری نبود من یکی دوبار زنگ زدم ولی شوهرش برداشت و گفت نیست تا این که دیروز دیدم کارت تبریک سال نو فرستاده یه کارت بسیار زیبا و نوشته هایی پر از محبت و آرزوهای خوب نمی دونید چه انرزی گرفتم اصلا نمی تونم توضیح بدم اون با این کارای کوچیکش چقدر دل من و شاد می کنه بعد با خودم فکر کردم چی میشد همه آدما انقدر مهربون بودن به کجای دنیا برمیخورد هان!!!!!!!
من یه عادتی که دارم اگه از یه رفتاریکه دیگران دارن خوشم بیاد حتما سعی می کنم منم اون رفتار و الگوی خودم کنم برای همین از دیروز تصمیم گرفتم منم سعی کنم همینجوری با دیگران مهربون باشم بدون توقع و منت ،در همین راستا همون دوستم که گفتم داره نینی دومش و میاره و استراحت مطلق هست در همون بیمارستانی بستری هست که منم اونجا بودم و خیلی به ما نزدیکه ، ظهر لوبیاپلو درست کردم و یه مقدارم سالاد میوه و یه چند تا ساندویچ پیتزایی برای پسر کوچیکش و همرو برداشتم و رفتم دیدنش اونم طفلک خیلی خوشحال شد و کلی تشکر کرد بعد گفتم هر چی می خوای بگو من برات بیارم که بعد از کلی تعارف گفت براش نخ کاموا بخرم برای پسرش شال و کلاه ببافه منم رفتم و براش خریدم و بردم خیلی خوشش اومده بود از این کاموا ریش دارا!!!!!! بود بعدش عصر که اومدم خونه پر بودم از احساسای خوب و از انرژی مثبت که این همرو مدیون دوست خوبم یوپی هستم که عین فرشته ها به موقع خودش و میرسونه

واقعا ما آدما با چه چیزای کوچیکی می تونیم دل همدیگرو شاد کنیم اما همین چیزای کوچیک و هم از هم دریغ می کنیم بعضی وقتا

یوپی عزیزم گرچه میدونم که فارسی بلد نیستی و هیچوقت اینجارو نمی خونی اما بی نهایت ازت ممنونم به خاطر همه مهربونی که در قلبت داری مطمئنم که انرژی این شادی که در من به وجود آوردی به تو خواهد رسید

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:42  توسط ونوس  | 

دوشنبه دوازدهم آذر 1386
اول من یه توضیح در مورد پست قبلی بدم خوب من باید یه کم ماجرا رو بازتر می کردم ولی چون توضیحش طولانی بود و از حوصله شما عزیزان خارج ننوشتم فقط بگم این همون دوستمه که برای تولدش می خواستم دسر درست کنم و براش یه سی دی موزیک زدم

در مورد کار هم که براتون نوشتم که ادمینستریتور ساختمون شدم که البته آلمانیها کلا به جنس مونث یه (ین) اضافه می کنن و (ر )رو هم (ق) میگن با این اوصاف به من می گن ادمینستقا تقین حالا شما تصور کنید چه پدری از من در میاد هر جا برم بخوام خودم و معرفی کنم باید این کلمه رو بگم خودم که همونجا از خنده قرمز میشم
آهان داشتم می گفتم کار من اینه که باید کسایی رو که تازه اشتراک اینترنت می خوان یا در واقع می خوان عضو بشن رو باید فیزیکال آدرسشون و بگیرم و وارد سایت مخصوص کنم و تاریخ و امضا بزنم بفرستم برای رییس اصلی یا اگه اینترنت کسی قطع شده و یا هنوز وصل نشده یا هر مشکلی به هر دلیل پیش اومده باید برم و ببینم مشکل چیه و رفع و رجوع کنم حالا چند روز پیش یه فیزیکال آدرس برام گذاشته بود یکی از اهالی خوابگاه بعد من دیدم چقدر بدخط و ناخواناست و ممکنه اشتباه بشه این شد که رفتم یه پیغام نوشتم براش اسم کوچیکش نیکل بود منم خل بازی در اوردم حواسم نبود که این خانومه نوشتم آقای فلانی ....... بعد دیروز دیدم یه دختر ریزه میزه یه لپ تاب زده زیر بغلش اومده دم در که با من کار داشتید من گفتم کدوم اتاقی گفت 633 منو میگی انقدر خجالت کشیدم گفتم طفلکی این که دخمله من نوشتم آقا، لپ تاب شو گرفتم و فیزیکال آدرسشو در اوردم و بهش دادم رفت خلاصه که انقدر هم که من فکر میکردم کار راحتی نیست یه اتفاقای جالب دیگه ای هم افتاده که حالا بعدن براتون تعریف می کنم در هر صورت من که دوستش دارم و شغل باحالیه خیلی بهم اعتماد به نفس میده وقتی هی میان و میرن و من باید مشکل و حل کنم یه حس خوبی بهم میده


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:57  توسط ونوس  | 

جمعه نهم آذر 1386
خوب من قبل از اینکه ازدواج کنم مثل همه دخترای دیگه یه سری مسایل برام مهم بود که حتما همسرم داشته باشه که خوب البته یه سری از اونا رو نمیشد تا بعد از ازدواج فهمید اما در هر صورت اینا ایده آلای من بودن که البته یه سریش بعد از ازدواج بهش اضافه شده

1- مهربون وراستگو بودن بزرگترین چیزی بود که همیشه دوست داشتم همسرم داشته باشه و یادمه هر وقت دعا میکردم از خدا می خواستم که همسرم مهربون باشه که خوشبختانه مخمل تو این زمینه سوپر مهربونه یعنی تا به حال نشده حتی برای لحظه ای با من بلند صحبت کنه یا ایراد بگیره یا... همیشه آروم و بامتانت رفتار می کنه

2-یکی دیگه از مسایلی که برای من بسیار زیاد اهمیت داره اینه که در طول روز توسط همسرم چک بشم یعنی همسرم در روز چند بار زنگ بزنه و یه احوالپرسی و خوش و بشی انجام بشه صدای زنگ تلفن اونم وقتی همسرم اونور خط باشه برای من یکی از بهترین و زیباترین صداهاست و وقتی هم مهمونی میرم و یا مریض میشم و به هر دلیلی از همسرم دورم دیگه خیلی بیشتر دوست دارم یعنی وقتی میرم مهمونی با اینکه مخمل میدونه کی میرم و کی میام و کجا میرم اما من بازم دوست دارم وقتی اونجا هستم یه زنگ به من بزنه شاید برای بعضیا عجیب باشه ولی من اینجوری احساس خوبی دارم و فکر می کنم گرچه ازش دورم ولی همه فکرش پیش منه و لذت می برم

3- بسیار برام مهم بود که همسرم به اندازه کافی به من و مسایل مربوط به من توجه داشته باشه یعنی وقتی یه روز یه لباس جدید میپوشم یا سرو صورتم و صفا میدم یا کلا هر تغییری در من رو متوجه بشه و براش مهم باشه و عکس العمل نشون بده

4- برای مناسبتها ارزش قائل باشه یعنی همه تاریخهای مهم از تولد و سالگرد عقد و ازدواج رو بدونه و براش حتما برنامه ای داشته باشه حتی اگه یه کارت تبریک یا یه ای میل باشه و از سورپرایز شدن بی نهایت لذت میبرم

5- من معتقد بودم و هستم همیشه که زن و شوهر باید در کنار هم و در آغوش هم بخوابن و فاصله ای بینشون نباشه البته این و بعد از ازدواج بیشتر بهش ایمان اوردم البته ببخشید که من اینجوری گفتم اما مطمئنم که این کار خیلی تبعات خوبی رو در پی خواهد داشت شاید بگید خوب معلومه که با هم می خوابیم اما فقط روی یه تخت خوابیدن کافی نیست بلکه باید در آغوش هم بخوابن و بعد که خوابشون برد خوب خود به خود هر کی میره سی خودش و صبح هم حتما با نوازش همدیگرو برای یه روز خوب آماده کنن واقعا تاثیراتش شگفت انگیزه

6- همسرم تحملش زیاد باشه یعنی پا به پای من وقتی میرم خرید بیاد و نظر بده و غرغر هم نکنه و در ضمن خسیس نباشه و ولخرج هم نباشه که خوشبختانه تو این زمینه هم مخمل واقعا پرفکته و چیزی کم نمیذاره البته اگه وقت کنه با من بیاد که معمولا وقت نمی کنه

7- تکیه گاه خوبی باشه یعنی وقتی قرار یه کار مهم یا سخت تو زندگیمون انجام بدیم من خیالم راحت باشه که خوب اون خودش میدونه چه کار کنه و من هی دغدغه نداشته باشم که چی شد ، چه کار کردی ....

8- همه فن حریف باشه یعنی از همه چیز سر در بیاره از عوض کردن واشر شیر بگیر تا شکافتن هسته اتم یعنی تک بعدی نباشه و سعی کنه تقریبا در مورد خیلی از مسائل یه سری اطلاعات داشته باشه
9- خوش سفر باشه و اهل مسافرت و تفریح و شلوغ پلوغ و پر انرزی باشه

خوب حالا لازمه من یه سری توضیحات در مورد این چیزایی که نوشتم بدم در مورد زندگی خودم و تجربیاتی که بدست اوردم
مخمل هم مثل همه انسانهای دیگه یه سری ایراد داره و گل بی عیب نیست اما مهم اینه که خوبیاش انقدر زیاد باشه که بدیاش یا عیباش و بپوشونه من اون 9 موردی رو که نوشتم یه سری شو مخمل کامل انجام میده و یه سریش و هم اصلا انجام نمی ده اما درست نقطه مقابل مخمل پدرم هست یعنی چیزایی که مخمل انجام میده پدرم انجام نمیده و بر عکس گاهی فکر می کنم شاید تلفیق این رفتارا تو یه انسان ممکن نباشه نمی دونم در هر صورت من که از زندگیم و همسرم راضیم و خدارو شکر می کنم



لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:24  توسط ونوس  | 

سه شنبه ششم آذر 1386
خوب راستش 4 آذر که همون یکشنبه بود سالگرد عقدمون بود که چون ما سالگرد قمری شو که همون عید فطر بود رو جشن گرفته بودیم دیگه یکشنبه جشنی نگرفتیم اما کادوی جشن و گرفتیم که مخمل برای من یه پالتوی مخمل مشکی که مدتها تو کفش بودم رو برام خرید و منم براش یه ساعت خریدم و یه کارت پستال الکترونیکی که روش این آهنگ بود همین

در همین راستا کلی یاد خاطرات اون دوران افتادیم خوب چون قرار بود عید فطر عقد کنیم همه کارامون و تو ماه رمضون باید انجام می دادیم این بود که برای خرید لباس نامزدی شبا میرفتیم بیرون با هم و همون جا هم افطار می کردیم و می گشتیم یه شب رفته بودیم هفت حوض هرچی بوتیک و فروشگاه لباس بود سر زدیم و من میرفتم انواع و اقسام لباسای جینگیلی رو تو اتاق پرو ، پرو می کردم و بعد در و باز می کردم تا مخمل هم ببینه که بهم میاد یا نه تا اینکه از یه لباس خوشم اومد و در و باز کردم که به مخمل بگم از این خوشم اومده که فکر کنم مخمل هم واقعا خوشش اومده بود چون گفت بزار بیام تو بهتر ببینم بعد اومد تو و در و بست که خوب البته من چون 1 سال با مخمل دوست بودم و خوب میشناختمش تعجب نکردم بعد طفلکی شروع کرد قربون صدقه من رفتن که چقدر ناز شدی و از این حرفا نه که فروشنده کنار اتاق نشسته بود بچم روش نشده بود جلوی اون ابراز احساسات کنه این بود که اومده بود تو اتاق بعد دیدیم فروشنده هه همینجوری می کوبه به در که آقا بیا بیرون برای ما مسئولیت داره اما*کن میاد بیچارمون میکنه و......... مخملم که بهش توهین شده بود انقدر ناراحت بود که خدا میدونه منم از شدت خجالت روم نمی شد بیام بیرون آخه من با چادر بودم و تیپ مخمل هم بسیار ساده بود و واقعا بهمون برخورد که اینجوری بامون رفتار کردن بعدش ما میخواستیم اون لباس و بر نداریم چون اینجوری بامون برخورد شده بود اما مخمل گفت نه دیگه حالا که خوشمون اومده همین و بر داریم چون واقعا 2 روز بیشتر به عقدمون نمونده بود و باید عجله می کردیم خلاصه این از داستان لباس خریدنمون که حالا وقتی دربارش حرف میزنیم جفتمون خندمون میگیره و برامون شده یه خاطره
در مورد اینم که چرا به شوشو میگم مخمل هم قضیه اینه که اولین باری که از نزدیک گردن مخمل و از پشت دیدم انقدر سفید و تپلی و گوشتی بود که جون می داد برای گاز گرفتن بعد من هی نازش می کردم می گفتم وای مثل مخمل نرم و لطیفه وای چه مخملیه و... خلاصه انقدر گفتم که شد ورد زبونم و الانم مخمل صداش می کنم خودش هم خیلی دوست داره این اسم و یه اسم اختصاصی برای خودش میدونه
ولی الان که 4 سال و 2 روز از عقدمون میگذره هر روز و هر روز بیشتر به مخمل علاقمند میشم و خدارو شکر می کنم که همچین موجود نازنینی رو سر راهم قرار داده و به جرات می تونم بگم یکی از مهربونترین و صبورترین مردایی هست که تا به حال دیدم و اولین باری که واقعا به وجودش افتخار کردم وقتی بود که یه هفته بعد از عروسیمون وقتی بابام اومد خونمون و با این که میدونست من دل خوشی از بابام ندارم اما رفت جلوی درو کفش و جلوی پای بابام جفت کرد که پدرم از خجالت صورتش سرخ شده بود و بعد یه بار بابا بهم گفت از پسرای خودم بیشتر دوستش دارم و واقعا این حرف از دهن بابای سخت گیر من یعنی این که من واقعا ازدواج موفقی داشتم و همه هم خوشحال و راضین
گرچه مخمل یه انسان کاملا درونگرا هست و بیشتر با خودش و تنهاییش حال میکنه و من بر عکس اون برونگرا و پرانرزی هستم و همیشه در حال حرف زدن و کار کردن و مسخره بازی دراوردن هستم و وقتی هم که دیگه شبا خسته میاد خونه و بازم میشینه پای درسش من همینجوری تند تند اتفاقات روزانه رو براش تعریف می کنم و اونم با یه اوهوم هرزگاهی نشون میده که یعنی حواسم هست اما کاملا مطمئنم یه کلمه از حرفای منم نمیشنوه و این بارها بهم ثابت شده اما من بازم خیلی دوستش دارم خیللللللللللللییییییییییی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:7  توسط ونوس  | 

جمعه دوم آذر 1386
1- بعضی از دوستان در مورد شغلم پرسیده بودن باید بگم که هفته پیش جمعه شب مسئولش اومد خونمون و یه توضیحاتی در مورد کار داد و اون سایتایی که باید استفاده کنیم و معرفی کرد و قرار دادو امضا کردیم و رفت

2- از همون آقاهه که بالا گفتم پرسیدم چای مینوشی یا قهوه که گفت چای ومنم یه چای بهش دادم تا وقتی که از در رفت بیرون 10 بار گفت برای چای ممنون آخه آلمانیا اینجورین وقتی برای کاری خونه کسی برن معمولا ازشون پذیرایی نمیشه برعکس ایران که یه تعمیر کار که میاد خونه اگه 5 دقیقه ام کار کنه یه آبی، چایی ،شربتی چیزی حتما براش میارن برای همین آقاهه طفلکی ذوق زده شده بود انقدر تحویل گرفته شده بود

3- دارن برای سال جدید یعنی همانا زانویه آشپزخونه های واحدارو بازسازی می کنن و کابینت و گاز و یخچال و همرو عوض می کنن و همرو یه دست ست می کنن به رنگ طوسی به زودی نوبت ما میشه و من بیچاره باید صبحها آواره بشم و برم دفتر مخمل

 

4- یکی از فروشگاههای های اینجا لباساشو حراج کرده یعنی من به شما بگم مایوی دو تیکه پشت گردنی جنس عالی که قیمت اولیش 15 یورو بوده انقدر تخفیف خورده شده 1 یورو خوب من چه جوری می تونم از این موهبت الهی بگذرم اینه که تا حالا 6 تاش و خریدم چه رنگایی سرخابی ،فسفری خلاصه رنگ و مدل مرد افکن

5- اگه یه روزی من اومدم ایران و خواستم شما دوستای عزیزم و ببینم بعد بهتون سوغاتی از این مایو جیگرا دادم یه وقت فکر نکنید 1 یورو خریدما نه بابا من اینارو همون موقع که 15 یورو بود خریدم فقطم به خاطر شما

6- راستی شنیدم تو استخرای ایران اجازه نمیدن مایو دو تیکه بپوشی آره؟ اینجوریه ؟

7- وقتی میرم از ترکا خرید میکنم انگار اومدم توی بقالیای ایران دقیقا رفتار فرووشنده هاشون عین فروشنده های ایرانیه یعنی قشنگ زل میزنن تو چشت و سر تاپات و برانداز می کنن هیزززززززانه ، بعدم همه چیزو اگه حواست نباشه کم و زیاد می کشن و قیمتارو بالاتر از اتیکتی که زدن حساب می کنن من 2-3 بار رفتم اونجا هر 2-3 بار مچشون و گرفتم و وادارشون کردم درست حساب کنن اما مگه از رو رفتن دفعه آخر هر چی خریده بودم گذاشتم و گفتم دیگه اینجا نمیام و دیگم نرفتم

8- اما دیشب رفتم یه فروشگاه لباس فروشی که صاحبش یه خانم ترک هستش گفتم این زنه شاید آدم باشه یه بلوز برداشتم قهوه ای چسب که بالاش گلدوزی شده بود و خیلی قشنگ بود البته خیلیم ارزون خریدم اما وقتی اومدم خونه دیدم کنار آستینش روی قسمت بازو یه سوراخ کوچیکه که چون شب بود و لباس هم تیره رنگ متوجه نشده بودم فرداش رفتم پس بدم که گفت پس نمی گیرم اصلا برای همین ارزون دادم وگرنه قیمتش خیلی بیشتر از اینه البته اینو راست می گفت چون منم دیدم بیشتر از این میارزه خریدمش که خوب با همه زرنگی که تو خرید کردن دارم ایندفعه سرم کلاه رفت

9- اون دوتا اتفاق بالا و بلاهایی که چند تا همکار ترک سر من اوردن باعث شده از ترکا متنفر بشم هروقت یه جا می بینمشون دست خودم نیست با نفرت بهشون نگاه میکنم ماشالله انقدرم زیادن از خود آلمانیا بیشتر تو چشمن دیگه وقتی به حد انفجار میرسم که یه جایی آدمو میبینن فکر می کنن ترکی توجه کنید فقط فکر می کنن ترکی!!!!! شروع می کنن با آدم ترکی حرف زدن آخه آدم چی بگه بهشون هان!!!!!!!!!!

10- خیلی دلم میخواد بیشتر درباره ترکا و بی فرهنگیشون توضیح بدم اما اگه یه ذره دیگه بنویسم از حرص می ترکم

11- ای خدا یه دفه مثل آدم تا 11 رسوندمش یاری کن و 2 تا دیگم برسون

12- ایول یادم اومد میخواستم بگم منظورم ترکای ترکیه هست یه وقت به کسی بر نخوره خدای نکرده من قصد بی احترامی نداشتم

13- راستی میدونستین که پروفسور سمیعی معروفترین متخصص مغز و اعصاب تو شهر ما زندگی میکنه

14- دیدید 13 تا شد

15- همینا دیگه





لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:52  توسط ونوس  |