تبليغاتX
همراه مخملی
جمعه بیست و سوم آذر 1386
 همونطور که چند وقت پیش نوشته بودم میخوان واحدای خوابگاه رو بازسازی کنن برای کریسمس چون دیگه واقعا همه وسایلش فرسوده شده بود کابینت و گاز و یخچال و .... هفته پیش نوبت افتاد به طبقه ما اومدن سراغ همسایه بغلیمون یعنی همون چینیه و شروع کردن با انواع و اقسام دستگاههای برقی پرسرو صدا اعم از دریل و پیچ گوشتی برقی و فرز و .... خلاصه فکر کنید من چه حالی داشتم سرم صدا می کرد وقتی می رفتم حموم یا دستشویی چون اون دیوارشون با ما مشترک هست و از اون ور داشتن می کوبیدن همش فکر می کردم الان دیوار خراب میشه رو سرم و انقدر متاسفانه سر و صداها بلند و وحشتناک بود که یه حالت کاملا روانی به من دست داده بود که اصلا سابقه نداشت و اونم این بود که در گوشم و می گرفتم و همزمان با اون صداها منم جیغ میزدم واقعا خل شده بودم می رفتم بیرون 3-4 ساعت باز بر می گشتم می دیدم اوضاع همونجوریه می خواستم تلفن کنم نمیشد چون انقدر صداها بلند بود که صدا به صدا نمی رسید هر کی زنگ می زد صداشو نمیشنیدم و.... خلاصه انقدر این صداها رو مخ من فشار اورد که همش گریه می کردم که البته خودم می دونم چرا ؟ولی همیشه سعی می کردم قوی باشم و خودم و نگه دارم و گریه نکنم و با روحیه شاد خودم و توجیه کنم اما این دفعه این صداها باعث شده بود که تعادل فکریم به هم بخوره یعنی اصلا نمی تونستم فکر کنم و یا متمرکز بشم روی چیزی این شد که تنها راهی که برام می موند گریه کردن بود برای سبک شدن همش گریه می کردم و غصه میخوردم برای همه چیز برای چیزایی که قبلا انقدر قوی بودم که حل و فصلش کنم اما حالا انگار هیچ توانی برای مقابله باهاشون نداشتم و جلوی اونا به زانو در اومدم همین شد که اومدم و پست قبل و نوشتم اونم توی اون همه سروصدا واقعا هر دونه دونه کامنتای شما دوستای نازنینم به من خیلی نیرو می داد گر چه دلم نمی خواد غمگین بنویسم اما واقعا تو شرایط خیلی بدی بودم اما به خودم قول دادم واقعا دیگه غم وناله ننویسم چون هم روحیه خودم و بدتر می کنه هم دوستای نازنینم و
دیشب مخمل وقتی اومد خونه یه ترانه گذاشت و ازم خواست برم و باهاش برقصم اولش گفتم نه چون واقعا حوصلش و نداشتم اما بعد اون دست من و گرفت و من و با خودش رقصوند کم کم انگار هی داشتم سبک می شدم خیلی حالت خوبی بود خیلی سبکبال و راحت در آغوش مهربانم می رقصیدم فارغ از غم دنیا بعدش خیلی حال خوبی داشتم با خودم فکر می کردم چه چیزهای کوچکی واقعا می تونه روحیه آدم و عوض کنه به همین راحتی میشه زندگی رو زیباتر کرد اگر همدیگرو دوست داشته باشیم و درک کنیم و به جای غم به هم شادی ببخشیم با عشق و با مهر



لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:3  توسط ونوس  |