سلام دوستای نازنینم که با محبتتون هیچوقت نتونستم در این وبلاگ و تخته کنم
تو این مدت اتفاقات زیادی برام افتاد که هر کدومش یه پست طولانی می شد اما انقدر مشغله داشتم که واقعا به آپ کردن نمی رسیدم الانم شرمنده دوستای نازنینم شدم که نگرانم بودن و سراغم و گرفتن
من امتحان کالج و نتونستم قبول بشم ولی بعدش که دیدن تعداد قبول شده ها کم هست چون زبانش بسیار سخت بود تصمیم گرفتن یه سری دیگه قبولی بردارن که شامل حال من هم شد و الان هر روز میرم کالج و خوشبختانه تو این مورد به خواستم رسیدم و خیلی هم خوشحالم و احساسی خوبی دارم از این که درس رو دوباره شروع کردم رشته ی من فعلا انفورماتیک هست .
برای نی نی هم من کماکان تحت نظر هستم ولی امیدم به خداست چون از این دکترا که بخاری بلند نمیشه
تاریخ 9 جون هم مخمل عزیزم دفاع داره و من سرشار از خوشحالی و همینطور استرس هستم خوشحالم به خاطر اینکه بالاخره زحمتامون با دست خالی تو این دیار غربت نتیجه داد و به بزرگترین هدفمون که به خاطرش اینجا اومدیم رسیدیم و استرسم برای اینه که اینجا مهمونی دکترا که همون روز دفاع هست حدود 100 تایی مهمون دعوت می کنن که هزینه پذیراییش خیلی زیاد میشه و برای همین من خودم مسئولیت مهمونی رو به عهده گرفتم که هزینه اش خیلی کمتر میشه البته به کمک دو تا از دوستانم و میترسم که نکنه از پسش بر نیام
اواخر تیر ماه هم انشا... میایم ایران بعداز 3/5 سال دلم برای همه تنگ شده بخصوص مامان نازنینم که مدتهاست صدای قشنگش و نشنیدم و خواهرای مظلوم و نازنینم که یه چمدون بزرگ فقط برای اونا سوغاتی خریدم که شاید بتونم برای لحظه ای دلشون رو شاد کنم
عید مبعث هم عروسی خواهر مخمل عزیزمه که ما هم اون موقع ایران هستیم و میخوام حسابی بترکونم البته اگه کسی چیزی در مورد نی نی به روم نیاره وگرنه داغون میشم و کل مسافرت کوفتم میشه
آخر هم این که صبای نازنینم من و به بازی دعوت کرده که حتما به زودی انجام خواهم داد باید یه جمله خوشگل پیدا کنم
قدر شما دوستای باوفا و مهربونم و رو میدونم و میدونم که تو دنیای واقعی چنین دوستی هایی نایابه واقعا نوشته های شما به من آرامش می ده براتون بهترینها رو از خدا میخوام
