<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>همراه مخملی </title>
<link>http://makhmalll.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 10 Jun 2008 11:47:29 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>آقای دکتر</title>
<link>http://makhmalll.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>دیروز مخمل عزیزم به سلامتی دفاع کرد و بهترین نمره رو گرفت همه استاداش در تعجب و تحسین بودن که در چطور در عرض فقط 3 سال تونسته بود پایان نامه به این خوبی تحویل بده و چند تا مقاله هم تو نشریات بین المللی چاپ کنه و انقدر همه پرفسوراش پیش من ازش تعریف کردن که کلا دیروز و تو آسمونا سیر می کردم &lt;br /&gt;اینجا مدل دفاع کردن با ایران خیلی فرق می کنه انشا... به زودی میام و همه چیز و با شرح و عکس براتون می گم فقط این و اینجا نوشتم فعلا که تاریخش برام بمونه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; نمی دونی دیروز چقدر پر از افتخار و غرور شدم وقتی که آخر متن تشکرت فقط یه ربع  داشتی متن تشکری رو که درباره من نوشته بودی می خوندی و انقدر زیبا بود که همه تو سالن سکوت کرده بودن و با تحسین به ما دوتا نگاه می کردن و آخر که پروفسورت اون دسته گل  پرگل و خوش عطر و به من داد و گفت بدون کمک تو هرگز مخمل نمی تونست انقدر پیشرفت کنه  اصلا زبونم بند اومده بود نمیدونم می خواستم جیغ بزنم ،گریه کنم  نمی دونم چی بگم غیر قابل توصیفه  &lt;br /&gt;من بارها و بارها خدا رو شکر می کنم که به من اجازه داد که این روزها ، این لحظه ها و این موقعیت ها رو در کنار آدمای بزرگ تجربه کنم اصلا نمی تونم توصیف کنم که چقدر شیرین و غیر قابل تکرار هستن من حتی روز عروسی انقدر خوشحال و سرمست نبودم که دیروز بودم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; عزیزم این موفقیت و بهت تبریک می گم و با تمام وجودم از خدا برات آرزوی موفقیت های روز افزون و سلامتی و شادی می کنم  تو بهترینی برای من ، خدایا در پناه خودت حفظش کن &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 10 Jun 2008 11:47:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=makhmalll&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>makhmalll</dc:creator>
<guid>http://makhmalll.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://makhmalll.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>هیچی به هیچی 33 ساله شدم رفت پارسال این موقعها تازه از بیمارستان اومده بودم و با خودم فکر می کردم که توی جشن تولد 33 سالگیم حتما نی نی من هم در آغوشمه چون دکتر گفته بود بعد 2-3 ماه حتما باردار میشی اما 33 هم اومد و هیچ خبری نشد امیدوارم حداقل برای تولد 34 سالگی به آرزوم رسیده باشم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در هر صورت تولدم مبارک&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 06 May 2008 11:24:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=makhmalll&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>makhmalll</dc:creator>
<guid>http://makhmalll.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://makhmalll.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>سلام دوستای نازنینم که با محبتتون هیچوقت نتونستم در این وبلاگ و تخته کنم &lt;br /&gt;تو این مدت اتفاقات زیادی برام افتاد که هر کدومش یه پست طولانی می شد اما انقدر مشغله داشتم که واقعا به آپ کردن نمی رسیدم الانم شرمنده دوستای نازنینم شدم که نگرانم بودن و سراغم و گرفتن &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; من امتحان کالج و نتونستم قبول بشم ولی بعدش که دیدن تعداد قبول شده ها کم هست چون زبانش بسیار سخت بود تصمیم گرفتن یه سری دیگه قبولی بردارن که شامل حال من هم شد و الان هر روز میرم کالج و خوشبختانه تو این مورد به خواستم رسیدم و خیلی هم خوشحالم و احساسی خوبی دارم از این که درس رو دوباره شروع کردم رشته ی من فعلا انفورماتیک هست .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای نی نی هم من کماکان تحت نظر هستم ولی امیدم به خداست چون از این دکترا که بخاری بلند نمیشه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تاریخ 9 جون هم مخمل عزیزم دفاع داره و من سرشار از خوشحالی و همینطور استرس هستم خوشحالم به خاطر اینکه بالاخره زحمتامون با دست خالی تو این دیار غربت نتیجه داد و به بزرگترین هدفمون که به خاطرش اینجا اومدیم رسیدیم   و استرسم برای اینه که اینجا مهمونی دکترا که همون روز دفاع هست حدود 100 تایی مهمون دعوت می کنن که هزینه پذیراییش خیلی زیاد میشه و برای همین من خودم مسئولیت مهمونی رو به عهده گرفتم که هزینه اش خیلی کمتر میشه البته به کمک دو تا از دوستانم و میترسم که نکنه از پسش بر نیام &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اواخر تیر ماه هم انشا... میایم ایران بعداز 3/5 سال دلم برای همه تنگ شده بخصوص مامان نازنینم که مدتهاست صدای قشنگش و نشنیدم و خواهرای مظلوم و نازنینم که یه چمدون بزرگ فقط برای اونا سوغاتی خریدم که شاید بتونم برای لحظه ای دلشون رو شاد کنم &lt;br /&gt;عید مبعث هم عروسی خواهر مخمل عزیزمه که ما هم اون موقع ایران هستیم و میخوام حسابی بترکونم البته اگه کسی چیزی در مورد نی نی به روم نیاره وگرنه داغون میشم و کل مسافرت کوفتم میشه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آخر هم این که &lt;a href=&quot;http://www.darentezarebaby.blogfa.com/&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;صبای نازنینم&quot;&gt;صبای نازنینم&lt;/a&gt; من و به بازی دعوت کرده که حتما به زودی انجام خواهم داد باید یه جمله خوشگل پیدا کنم&lt;br /&gt;قدر شما دوستای باوفا و مهربونم و رو میدونم و میدونم که تو دنیای واقعی چنین دوستی هایی نایابه  واقعا نوشته های شما به من آرامش می ده براتون بهترینها رو از خدا میخوام &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 18 Apr 2008 12:44:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=makhmalll&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>makhmalll</dc:creator>
<guid>http://makhmalll.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چی بگم</title>
<link>http://makhmalll.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>سلام و صد سلام به همه دوستای خوب و مهربونم &lt;br /&gt;بالاخره یه مقدار وقتم آزاد شد که بیام و بنویسم یه عالمه هم حرف دارم برای گفتن که به شرح زیر اعلام می کنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1- گفتم که رفتم یه مرکز نازایی و مسئولش یه پروفسور هست و چند تا لوله خون ازمون گرفتن خوب بعد که برای جوابش رفتیم دکتر گفت که هر دوتون سالم سالم هستید و هیچ مشکلی وجود نداره تازه حتی کسایی هم که باردار میشن شاید بعضی فاکتوراشون مثل شما انقدر پرفکت و خوب نباشه ماهم انقدر خوشحال شدیم که خدا می دونه اما بعدش گفت ولی چون تا حالا بچه دار نشدید پس ما به این موارد میگیم ناباروری بی دلیل و به اونا معمولا پیشنهاد IVF  میدیم یعنی شما هم بله منم همون جا به دکتر گفتم من اصلا این کارو نخواهم کرد اگه دوتاییمون سالمیم چه لزومی داره این کارو بکنیم راه دیگه ای وجود نداره اونم برگشت گفت چرا یه راه دیگه هست با خوشحالی گفتم چی؟ با خنده گفت برو بشین دعا کن همین ! به همین راحتی مارو جواب کردن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2- روز پنجشنبه هم امتحان داشتم برای ورودی کالج که در واقع امتحان ریاضی و زبان آلمانی بود که با اینکه خیلی تو این مدت برای زبان وقت گذاشته بودم اما متاسفانه فکر کنم زبانش و زیاد خوب ندادم الان دیگه تنها امیدم همینه که بتونم وارد دانشگاه بشم  و خودم و ارتقا بدم امیدوارم قبول بشم چون بدجوری نیاز به روحیه و انگیزه دارم امیدوارم که این یکی دیگه مثل قضیه بچه به بن بست نخوره 5 شنبه نتایج میاد تو سایت دانشگاه و تکلیفم معلوم میشه ترو خدا دوستای نازنینم دعا کنید قبول بشم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از همه شما دوستای نازنینم که این مدت به یادم بودید و من و فراموش نکردید یه دنیا ممنونم از امروز به خونه های همتون سر می زنم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 24 Feb 2008 07:30:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=makhmalll&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>makhmalll</dc:creator>
<guid>http://makhmalll.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کمبود وقت</title>
<link>http://makhmalll.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>سلام دوستای نازنین و گل و با معرفتم به خدا انقدر شرمنده کامنتای با محبتتون شدم که دیگه گفتم امشب حتما یه وقتی بزارم آپدیت کنم &lt;br /&gt;راستش من 21 فوریه امتحان ورودی کالج دارم آلمانی و ریاضی و برای همین باید حسابی درس بخونم تا بتونم قبول بشم و از اونور هم این کارا وقت من و گرفته و وقتی می رسم خونه باید بشینم سر درس و وقتی برای کار دیگه نمی مونه ولی با این حال صبح زود که پا میشم به وبلاگای همه شما دوستای نازنینم سر می زنم اما بعضی وقتا واقعا نمی رسم کامنت بزارم و شرمنده شما نازنینا میشم اما قول می دم بعد از امتحانام جبران کنم &lt;br /&gt;اون مرکز نازایی هم رفتم و پروفسور من و معاینه کرد و گفت ظاهرا با توجه به فرمها و پرونده ت مشکلی نداری ولی حتما باید یه خبری باشه که تا حالا باردار نشدی و گفت مرحله به مرحله پیش می ریم و مرحله اولش بررسی هورمونیه  من و مخمل بود  برای همین از هر کدوممون 6 تا سرنگ خون گرفتن تا همه چیز و بررسی کنن و دوباره یه وقت دیگه بهم داد و دوباره این دور باطل از سر گرفته شد &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستی یکی از دوستای نازنین وبلاگی رو هم ملاقات کردم به صورت کاملا اتفاقی و واقعا خوشحال شدم از دیدن روی ماهش چون تو کشور غریب از این اتفاقای خوشایند کم پیش میاد &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;**جیلی جونم قربون جیلت برم آخه چرا دوباره زدی وبلاگت و داغون کردی &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همتون و به خدا سپردم مواظب خودتون باشید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 28 Jan 2008 17:49:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=makhmalll&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>makhmalll</dc:creator>
<guid>http://makhmalll.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برگشتم</title>
<link>http://makhmalll.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description>سلام دوستای نازنینم نمی دونید تو این مدت با خوندن کامنتاتون چقدر روحیه گرفتم آخه خیلی اوضاع روحی خوبی ندارم هر چی هم که خودم و سر گرم می کنم فایده نداره و همین که برای لحظه ای برای خودم باشم پر می شم از غصه و نگرانی &lt;br /&gt;راستش این مدت که نبودم سرم حسابی شلوغ بود صبحها میرم برای بی بی سیتری و این نی نی ه یه برادر 7 ساله داره که اول دبستان و بعد که اون میاد میشم معلم خصوصی اون بچهه و بعد هم که کارم تموم شد و بر می گردم خونه کار ادمینستریتوری رو باید انجام بدم و در ضمن چون به شدت دلم می خواست که حتما درس بخونم و دلم واقعا برای درس خوندن تنگ شده بود رفتم و برای امتحان ورودی کالج ثبت نام کردم که 21 فوریه هست امتحان آلمانی و ریاضی باید بدم و با اینکه رشته دانشگاهیم ریاضی بوده اما چون چند ساله از درس دور بودم همه چیز یادم رفته و علاوه بر آلمانی باید ریاضی هم کار کنم خلاصه که برنامم  انقدر فشرده شده که دیگه خودم هم نمی فهمم کی روز و شب میشه تا کوچکترین فرصتی پیدا می کنم باید درس بخونم توی مترو موقع آشپزی وقتی نی نی خوابه و.........&lt;br /&gt;راستی 3 شنبه وقت دارم برای اون مرکز نازایی امیدوارم اینا بتونن یه کمکی بهم بکنن که دلم بدجور به درد اومده و صبرم تموم شده &lt;br /&gt;دوستای نازنینم من به همتون سر میزنم و سعی می کنم کامنت هم بزارم اگه وقت کنم اما همیشه می خونمتون و در شادی و غمتون شریک هستم &lt;br /&gt;بازم ممنونم که این مدت من و فراموش نکردید و بهم امید دادید &lt;br /&gt;برای همه شما دوستای نازنینم شادی و سلامتی و پیروزی آرزومندم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 13 Jan 2008 08:47:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=makhmalll&amp;postid=34</comments>
<dc:creator>makhmalll</dc:creator>
<guid>http://makhmalll.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بر میگردم</title>
<link>http://makhmalll.blogfa.com/post-33.aspx</link>
<description>سلام دوستای نازنینم&lt;br /&gt;این چند روز خیلی گرفتار بودم و هنوزم گرفتاری ادامه داره وقت نوشتن ندارم اما خیلی زود می نویسم 2-3 روز دیگه من و فراموش نکنید ااااااااا &lt;br /&gt;قربون همگی &lt;br /&gt;فعلا بای&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 01 Jan 2008 08:04:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=makhmalll&amp;postid=33</comments>
<dc:creator>makhmalll</dc:creator>
<guid>http://makhmalll.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خبرای خوب و بد درهم</title>
<link>http://makhmalll.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>
1-در مورد اون شغل بیبی سیتری که گفتم خوشبختانه سریع یکی پیدا شد که ایرانی هم هست و یه پسر 11 ماهه داره که دقیقا مثل هلو میمونه یه خنده هایی می کنه که دل آدم میره دیروز رفتم و قرارداد نوشتم و قرار شد که هر روز برم البته یه توضیح بدم که اون کار اینترنتی من سر جاشه ولی عصرا بهش میرسم یعنی الان بنده دوشغله تشریف دارم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2- اینجا یه رسمی هست تو همه موسسات وابسته به دانشگاه که شب 20 سپتامبر جشن کریسمس می گیرن و هر کدوم هم یه سری مراسم مخصوص خودشون دارن مثلا موسسه مخمل اینا اینجوریه که غیر از این که خودشون غذا سفارش میدن میگن اونایی که از کشورای دیگه هستن می تونن اگه خواستن یه غذای سنتی کشورشون و بیارن در همین راستا منم این &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://i1.tinypic.com/8eayvcn.jpg&quot;&gt;دلمه کلم&lt;/a&gt; خوشمزه رو درست کردم و دیگه اینکه هر کی باید یه کادو ببره بعد میزارن تو یه جعبه و بعد جعبه رو بر می دارن دور میزنن به هر کی یه دونه کادو می دن مخمل که یه جاشمعی دوتایی خیلی خوشگل برد و یه ست خودکار و خودنویس (تی...کام) و یه دونه از این وسایل حالت دکوری که برای جای مشروب هست که البته یه شیشه مشروب هم توش بوده که مخمل مشروب رو میده و به جاش اون ست خودکار رو می گیره&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3- چند روز پیش توسط یکی از دوستانم متوجه شدم یه مرکز نازایی تو مرکز شهرمون و خیلی نزدیک هست که به همه امکانات مجهزه و کارشون کاملا تخصصی هست بعد زنگ زدم و وقت گرفتم که البته همه چیزو براش توضیح دادم تا بهم وقت داد فرداش دیدم یه عالمه فرم و جزوه پست کردن برامون که بخونیم و فرمهارو هم پر کنیم و روز موعود با خودمون ببریم و البته نوشته روز اول 2 ساعت طول میکشه معاینه کامل و پرسش و پاسخ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4-انقدر تو دلم فحش به این دکترای آلمانی دادم که خدا میدونه یکیشون به من نگفت همچین جایی هم هست تازه دوستم به طور اتفاقی تو مجله خونده بود که همچین جایی هم هست و به من خبر داد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5- بدترین خبر اینکه تو همین کتابی که از طرف این مرکز نازایی اومده نوشته هر مشکلی در زمینه ناباروری چه جوری درمان میشه و متاسفانه در مورد اندومتریوز نوشته فقطIVF یعنی امید دیگه ای نداشته باشید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;6- شب یلدا هم رفتیم بازار کریسمس که هم چند تا عکس برای غزال جون و جیلی بیلی جونم بزارم اینجا که ببینن چه خبره و در ضمن بنده دوباره صاحب یه پالتو پوست شیک شدم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://i18.tinypic.com/7ys82f7.jpg&quot;&gt;این یکی&lt;/a&gt;&lt;p /&gt;
&lt;p&gt; &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://i6.tinypic.com/85lzafc.jpg&quot;&gt;دومیش&lt;/a&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://i12.tinypic.com/6lu95vq.jpg&quot;&gt;اینم سومیش&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;7- راستی حتما عکس اون نی نی که باید نگهداریش کنم رو براتون میزارم دفعه بعد &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;8- یه چیز عجیبی که دیشب دیدم این بود که برف نمی اومدا ولی همه درختا سفید و خوشگل شدن حالا چه جوریشو من نمیدونم ولی الان تا شما اینو بخونید من عکساشو میزارم براتون&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 22 Dec 2007 09:45:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=makhmalll&amp;postid=32</comments>
<dc:creator>makhmalll</dc:creator>
<guid>http://makhmalll.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>der Iran</title>
<link>http://makhmalll.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>1- به سلامتی بالاخره 4 تا تیر و تخته تو خونه ما هم نو شد و آماده استقبال از سال نوی میلادی هستیم من ازهمه شما دوستان عزیز دعوت می کنم برای سال نو تشریف بیارید منزل ما گرچه کوچیکه ولی یه ذره صمیمی بشینیم هممون جا میشیم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2- تو زبان آلمانی همه چیز به 3 دسته مرد ،زن و بچه تقسیم میشه و هر کدوم یه حرف تعریف مخصوص داره که در کنارش حتما باید استفاده بشه یعنی برای مذکر(der) برای مونث (die) و برای بچه (das) هست مثلا شما فکر می کنید ایران تو کدوم دسته قرار می گیره ؟ خوب جالبه براتون عرض کنم که ایران رو مذکر فرض کردن و der iran میگن اما با این گندایی که داره بالا میاره فعلا مرد نیست که هیچی از زنم کمتره فکر کنم به زودی یه تجدید نظری در این زمینه انجام بدن آلمانیا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3- انقدر هوا سرد شده که وقتی میرم بیرون بر می گردم خونه تا یه 1 ساعتی یخم باز نمیشه و باید همینجوری بلرزم و چیزای گرم بخورم تا حالم جا بیاد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4- من به این نتیجه رسیدم کسایی که آدمای موفقی هستن توی زندگی و توی وبلاگاشون هم این موضوع به وضوح نمایان هست اونوقت سریع دشمن وبلاگی پیدا می کنن چون بعضیا هستن که چشم دیدن خوشبختی و موفقیت دیگران و ندارن پس ای کسانی که دشمن وبلاگی دارید بدانید که خیلی خوشبختید و چشم حسودارو بدجور کور کردید ما که از این شانسا!!!!!!!!! نداریم یعنی هنوز به اون درجه از موفقیت نرسیدیم که *ون بعضیا بیسوزه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5- در راستای بند 1 یعنی بازسازی خونه دیروز رفته بودم پیش یکی از دوستای ایرانیم که متوجه شدم حامله هست اما چون 2 بار بچه هاش توی شکمش مردن خیلی نگران بود و اصلا احساس خوبی نداشت و مضطرب بود از شما دوستای عزیزم خواهش می کنم براش دعا کنید این دفعه مشکلی براش پیش نیاد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;6- یه آگهی درست کردم می خوام (تاگز موتا) بشم یعنی از نی نی دیگران تو خونه خودم نگهداری کنم روزی چند ساعت چون اینجوری هم اون عشق و علاقه ای که به بچه دارم و واقعا باید یه جوری یه جایی خالیش کنم وگرنه فکر کنم به زودی به مرز جنون برسم تا یه حدی تعدیل میشه و هم یه درآمدی دارم برای خودم خواهم داشت &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;7- دیشب که از درد دل و کمر مثل مار به خودم می پیچیدم و عربده میزدم فهمیدم که دارم در کنار یکی از فرشته های خدا زندگی می کنم چنان با محبت چای نبات دهانم می گذاشت و با دست گرم و بزرگش  نوازشم می کرد و اشکام و پاک می کرد که نفهمیدم کی و چه جوری درد از بدنم رفت و خوابم برد خدایا شکرت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 19 Dec 2007 08:42:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=makhmalll&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>makhmalll</dc:creator>
<guid>http://makhmalll.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بر سر آنم که گر زدست برآید     دست به کاری زنم که غصه سر آید</title>
<link>http://makhmalll.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>
&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt; &lt;/span&gt;همونطور که چند وقت پیش نوشته بودم میخوان واحدای خوابگاه رو بازسازی کنن برای کریسمس چون دیگه واقعا همه وسایلش فرسوده شده بود کابینت و گاز و یخچال و .... هفته پیش نوبت افتاد به طبقه ما اومدن سراغ همسایه بغلیمون یعنی همون چینیه و شروع کردن با انواع و اقسام دستگاههای برقی پرسرو صدا اعم از دریل و پیچ گوشتی برقی و فرز و .... خلاصه فکر کنید من چه حالی داشتم سرم صدا می کرد وقتی می رفتم حموم یا دستشویی چون اون دیوارشون با ما مشترک هست و از اون ور داشتن می کوبیدن همش فکر می کردم الان دیوار خراب میشه رو سرم و انقدر متاسفانه سر و صداها بلند و وحشتناک بود که یه حالت کاملا روانی به من دست داده بود که اصلا سابقه نداشت و اونم این بود که در گوشم و می گرفتم و همزمان با اون صداها منم جیغ میزدم واقعا خل شده بودم می رفتم بیرون 3-4 ساعت باز بر می گشتم می دیدم اوضاع همونجوریه می خواستم تلفن کنم نمیشد چون انقدر صداها بلند بود که صدا به صدا نمی رسید هر کی زنگ می زد صداشو نمیشنیدم و.... خلاصه انقدر این صداها رو مخ من فشار اورد که همش گریه می کردم که البته خودم می دونم چرا ؟ولی همیشه سعی می کردم قوی باشم و خودم و نگه دارم و گریه نکنم و با روحیه شاد خودم و توجیه کنم اما این دفعه این صداها باعث شده بود که تعادل فکریم به هم بخوره یعنی اصلا نمی تونستم فکر کنم و یا متمرکز بشم روی چیزی این شد که تنها راهی که برام می موند گریه کردن بود برای سبک شدن همش گریه می کردم و غصه میخوردم برای همه چیز برای چیزایی که قبلا انقدر قوی بودم که حل و فصلش کنم اما حالا انگار هیچ توانی برای مقابله باهاشون نداشتم و جلوی اونا به زانو در اومدم همین شد که اومدم و پست قبل و نوشتم اونم توی اون همه سروصدا واقعا هر دونه دونه کامنتای شما دوستای نازنینم به من خیلی نیرو می داد گر چه دلم نمی خواد غمگین بنویسم اما واقعا تو شرایط خیلی بدی بودم اما به خودم قول دادم واقعا دیگه غم وناله ننویسم چون هم روحیه خودم و بدتر می کنه هم دوستای نازنینم و&lt;br /&gt; دیشب مخمل وقتی اومد خونه یه ترانه گذاشت و ازم خواست برم و باهاش برقصم اولش گفتم نه چون واقعا حوصلش و نداشتم اما بعد اون دست من و گرفت و من و با خودش رقصوند کم کم انگار هی داشتم سبک می شدم خیلی حالت خوبی بود خیلی سبکبال و راحت در آغوش مهربانم می رقصیدم فارغ از غم دنیا بعدش خیلی حال خوبی داشتم با خودم فکر می کردم چه چیزهای کوچکی واقعا می تونه روحیه آدم و عوض کنه به همین راحتی میشه زندگی رو زیباتر کرد اگر همدیگرو دوست داشته باشیم و درک کنیم و به جای غم به هم شادی ببخشیم با عشق و با مهر &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 14 Dec 2007 18:02:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=makhmalll&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>makhmalll</dc:creator>
<guid>http://makhmalll.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
